لطفا خجالت و رودربایستی را کنار بگذارید
سلام و درود بر شما خواننده عزیز 
حجب و حیای معمول در جامعه ما سبب شده که سطح اطلاعات عمومی درباره بیماری‌های جنسی پایین باشد. 


این آگاهی های اندک بخصوص در میان جوانان ممکن است سبب خطرات بیشتر شود و از همین رو مناسب است که برخی از این موارد برای عموم آنان توضیح داده شود تا با پیشگیری از انجام رفتارهای پرخطر سلامت جامعه تهدید نشود.
آنچه شما در این کتابچه می خوانید باورهای غلط و اشتباه درباره بیماری های جنسی و مقاربتی می باشد و هدف این کتابچه تصحیح این باورهای غلط به جای حقیقت های این بیماری هاست.
تولید محتوای این کتابچه توسط جمعی از پزشکان متخصص خارج از کشور صورت گرفته است و مدیران وبلاگ داستان های واقعی و عبرت انگیز فقط این کتابچه را تهیه و تدوین کرده اند.
حقوق مادی و معنوی این اثر برای هر انسانی به هر صورت ( نشر چاپی ، الکترونیکی ،) آزاد می باشد
پس از شما خواننده گرامی درخواست می شود تا حد امکان این کتابچه را در سایت ها ، وبلاگ ها ، شبکه های اجتماهی و هر جایی که می توانید نشر بدهید.
امید است این کتابچه برای شما و همه مردم ایران عزیز مفید واقع شود.
دعاگر آرزوهایتان هستیم 
مدیران وبلاگ داستان های واقعی و عبرت انگیز 
لینک دانلود فایل

 

دانلود

لطفا این پست را به اشتراک بگذارید


برچسب‌ها: کتاب, جنسی, بیماری, مقاربتی, رابطه سالم

تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 1:3 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
تاريخ : دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ | 0:5 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

کارلو آنچلوتی سرمربی تیم فوتبال رئال مادرید پس از پیروزی 2-0 تیمش در مقابل الچه، در نشست خبری گفت :

 http://wardoon.net/wp-content/uploads/2015/02/carlo-ancelotti-psg.jpg

خبرنگاران محترم ممنونم که اینجا جمع شده اید، می دانم سوالات زیادی دارید و دوست دارید زودتر خبر را بنویسید و سالن را ترک کنید اما امروز 5 کودک مبتلا به سرطان در کنار تیم فوتبال الچه وارد استادیوم شدند و دوست داشتند که الچه پیروز شود، من به شدت ناراحتم که الچه پیروز نشده و این چند کودک اکنون نباید چندان خوشحال باشند، خواهش می کنم بعد از این نشست خبری با هم به عیادت آن ها برویم، من و چند بازیکن رئال مادرید هم برای این مهم اعلام آمادگی کرده ایم، این کودکان امشب باید شاد باشند،ه اگر این اتفاق رخ ندهد، این یعنی یک فاجعه ، متوجه هستید که!، یک فاجعه

این سخنان به قدری قابل تامل بود که روزنامه های اسپانیا ، از این نشست به عنوان کلاس اخلاق یاد کردند و نوشته اند : چنین مربی با چنین تفکری ، همیشه پیروز است

 


برچسب‌ها: خدا, مربی, فوتبال, کارلو آنچلوتی, سرطان

تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ | 0:14 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
متصدی بانک بودم ...


ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭﺭﺩ ﺁﺧﺮﺍﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺑﻮﺩ، ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻦ.
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﻭﻗﺘﺶ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ تا واریز کنم !
ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !
ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !
ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﻫﺮ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﯽ! ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﺎﻧﮏ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ !
ﭘﻨﺞ دقیقه ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﮐﻬﻨﻪ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭﻧﺠﻮﺩﻩ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ...
ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ سلام کردم و ﻗﺒﺾ ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ و ﮔﻔﺘﻢ :
ﭼﺸﻢ و ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ.
ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ ...
ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﻬﺶ !
ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ ...
ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ
ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ !
ﮔﻔﺘﻢ :
بیشتر به خاطر پسرتون بود.
ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺑﭽﻪ، ﭘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺮﺩﯾﻪ ﮐﻪ ﺣﻼﻝ ﻣﺸﮑﻼﺗﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ
ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
ﺧﻮﺏ ﻧﺒﻮﺩ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮﺵ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩ !
ﭘــﺪﺭ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺑﻲ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﺪﺍﺭی ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳﺖ ﻧﻴﺴﺖ ....
ﺑﻲ ﻣِﻨَﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ غریبگی هایت میگذری ﺗﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺎشی ...
ﻭ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﺖ ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ می کنی ...


برچسب‌ها: خدا, پدر, زندگی, عشق, اکبر وکیلی تجره

تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 21:18 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

راوی میگوید:

در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچهٔ بچه ها قرار میگیرد.

روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبهٔ خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی میکرد.

او را به خانه بردم و پرسیدم: 
چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند ، از خود نمیرانی؟؟

با خنده گفت: 
«مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟»

جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد!
دوباره از او پرسیدم:

قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای برایم تعریف کن ..

لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.
با آستینِ لباسش را آبی که از دهانش شر کرده بود پاک کرد و گفت:

 

قشنگترین چیزی که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.

و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.

پرسیدم:
چرا به نظر تو زشت بود؟
مگر مراسم خاکسپاری ، بدون گریه هم میشود؟

جواب داد:
«مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟

و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است ، یا مردم شهر ما دیوانه اند که او را دیوانه می پندارند؟؟

 


برچسب‌ها: خدا, مرگ, زندگی, لبخند, پدر

تاريخ : چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ | 21:7 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

نماهنگ زیبایی " ما را با خودت تا ثریا ببر " 

 

دانلود


برچسب‌ها: نماهنگ اسلامی, خدا, عشق, اهنگ

تاريخ : شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ | 11:19 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
اين پست انقدر قشنگ بود منم گذاشتم
نگاه همه به پرده سینما بود.
(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای ...)
اکران فیلم شروع شد.
شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق بود...
دو دقیقه از فیلم گذشت 
چهار ديقه ديگر هم گذشت 
هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق بود!
صدای همه درآمد.

 

 

اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین
و به یک كودك معلول قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید..
جمله زیرنویس فیلم: این تنها 8 دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را نداشتید.
پس قدر زندگیتان را بدانید!


برچسب‌ها: سینما, کودک, معلول, زندگی, خدا

تاريخ : سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ | 23:37 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
دختره با کلی آرایش برگشته میگه:

واقعاً شما پسرا این دختر چادریا رو از ما بیشتر دوس دارین؟

پسره خیلی رک گفت: آره!!!

دختره جواب داد:

پس اگه دوسشون دارین چرا نگاهشون نمیکنین و سرتون رو میندازین پایین از پیششون رد میشید؟؟؟

پسره گفت:

آره تو راس میگی ما نباید سرمون رو پایین بندازیم

اصلا سر پایین انداختن کمه؛

باید تعظیم کرد در مقابل حیا و عفت و پاکدامنی و حجاب اسلامی

***************************************

با تشکر از الناز محمدی از کرج 


برچسب‌ها: خدا, پسر, دختر, حجب, حیا

تاريخ : دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ | 0:6 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
اين متن قشنگ كمي آرامش ميده 

================

دل بــســـپــار...

به آتشی که نمى سوزاند
" ابراهیم " را

و دریایى که غرق نمی کند
" موسى " را

نهنگی که نمیخورد
"یونس"را

کودکی که مادرش او را
به دست موجهاى " نیل " می سپارد
تا برسد به خانه ی تشنه به خونش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد

آیا هنوز هم نیاموختی ؟!
که اگر همه ی عالم
قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد ،
" نمی توانند "
پس
به " تدبیرش " اعتماد کن
به " حکمتش " دل بسپار
به او " توکل " کن
و به سمت او ”قدمی بردار : سکوت گورستان رامیشنوى؟
دنیا ارزش دل شکستن را ندارد ...
میرسد روزی ک هرگز در دسترس نخواهیم بود ...
خاک آنتن نمیدهد ک نمیدهد...!
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ غصه ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ؟
ﭘﺲ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ
ﻋﻤﯿﻖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ 
ﻋﻤﯿﻖ 
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ 
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ 
بودن را 
ﺑﭽﺶ 
ﺑﺒﯿﻦ 
ﻟﻤﺲ ﮐﻦ
ﻭﺑﺎﺗﮏ ﺗﮏ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯾﺖ لبخند بزن....


برچسب‌ها: دل, خدا, عشق, ویدا رشیدی, لبخند

تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳ | 21:29 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
این یک داستان نیست...!!! این یک واقعیت تلخ و عجیبه خواهش میکنم این داستان را بخوانید... و نظر بدهید مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند. مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد.

quran

 

بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست. سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.

سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد. پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم!

پسر گفت : نه ! پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که با تجربه هایش او را نصیحت کند و راه درست را به او نشان دهد ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت !

پدر تعجب کرد و گفت : چرا ؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند و نشانه های راه خطا را برایش شرح دادم نخواندید؟ پسر گفت : نه ...! مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او اسیر ظلم و رنج است !

پدر با تأثر گفت : او هم نامه ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و دلایل منطقی ام را برایش توضیح داده بودم و اینکه من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...!

الان به چی دارید فکر میکنید؟ به اینکه مقصر خود فرزندان بودند که بجای خواندن نامه ، اونو میبوسیدن و به چشم میمالیدند و با احترام در کیسه مخملی نگهداریش میکردند؟

به چیز درستی فکر میکنید ، پس حالا میتوانید ادامه ی صحبت های منو خووووب درک کنید ادامه... به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه به راحتی همه فرصتها را از دست داده بودند ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت.

وای بر من ...! رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را میبوسم روی چشمم میگذارم مورد احترام قرار میدهم می بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آنچه که در آن است روش زندگی من است...

از الله طلب بخشش و عفو کردم و قرآن را برداشتم و تصمیم گرفتم که دیگر از او جدا نشوم.


برچسب‌ها: قرآن, ویدا رشیدی, زندگی, امید, خدا

تاريخ : سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۳ | 20:49 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

بدون کاپشن می تونی از زمستون لذت ببری ؟ 

 

بدون کاپشن می تونی از زمستون لذت ببری ؟ 
هوا داره کم کم سرد میشه ... 
کودک کارتن خواب یه کودک خوشحال نیست !
شما می تونید با هزینه کمی (هر چقدر که در توانتون هست) به کمپین #کاپشنملحق بشید تا بتونیم بچه های زیادی رو از سرما حفظ کنیم. یادتون باشه این کار تاثیر روانی مثبت بسیار زیادی روی اون کودک داره که می تونه کل زندگیش رو تحت تاثیر قرار بده. 
تا ۱۵ آبان می تونید برای مشارکت در این طرح به سایت زیر مراجعه کنید:‌ 
www.1hes.ir 

به اشتراک بگذارید ......

https://www.facebook.com/AVT.Rangi

 


برچسب‌ها: کاپشن, کمک, کار خوب, اکبر وکیلی تجره, کودکان کار

تاريخ : پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ | 20:53 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

قرآن را باز کردم تا در مورد اعتقادات تروریست‌ها معلومات حاصل کنم؛

اما بعد از خواندن آن  مسلمان  شدم.

http://www.axgig.com/images/81391777768564045509.jpg


برچسب‌ها: مسلمان شدن, خدا, ویدا رشیدی, زندگی, خوشبختی

تاريخ : جمعه چهارم مهر ۱۳۹۳ | 21:34 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
کمی فکر کنید...........

 

http://www.axgig.com/images/86613350496431488465.jpg

 

 


برچسب‌ها: پدر, مادر, زندگی, خدا, سالمندان

تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۳ | 14:32 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
برای مخاطب خاص خدا و من

اگه عمری باقی بمونه و با مخاطب خاص خدا و خودم ازدواج کردم مطمئن باشین شب اول زندگیم دقیقا مثل همین عکس خواهد بود ان شاءالله


برچسب‌ها: مخاطب خاص, ویدا رشیدی, خدا, زندگی

تاريخ : چهارشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۳ | 20:11 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
برای مخاطب خاص .....

 
***************************************



قهر بودیم ، در حال نماز خوندن بود ..
نمازش که تموم شد هنوز پشت به اون ورنشسته بودم
.
.
.
.
.
کتاب شعرش و برداشت و با یه لحنِ دلنشین شروع کرد به خوندن
ولی من باز باهاش قهر بودم …!!!
.
.
کتاب و گذاشت کنار ، بهم نگاه کرد و گفت :
“غزل تمام ، نمازش تمام ،دنیا مات ، سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد”
باز هم بهش نگاه نکردم …
.
.
.
.
اینبار پرسید : عاشقمی؟؟ سکوت کردم …
گفت: “عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرت بورز …
بی تفاوت بودنت هر لحظه آبم می کند”
.
.
.
.
.
.
.
دوباره با لبخند پرسید : عاشقمی مگه نه ؟؟؟
گفتم : نـــــــه
گفت : ” لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری ..
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری ”
.
.
.
.
.
.
.
زدم زیرِ خنده … و رو بروش نشستم …
دیگه نتونستم بهش نگم وجودش چقدر آرامش بخشه …
بهش نگاه کردم و از ته دل گفتم :
خدا رو شکر که هستی …

*******************************************************

امیدوارم اینو بخونه همین توکل به خدا .....


برچسب‌ها: خدا, مخاطب خاص, ویدا رشیدی, زندگی, امید

تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۳ | 23:35 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻤﺎﻧﯿﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺭﻩ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﺷﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﯽ .

 

http://2012-03-18.ygx.net/2013/12/iranian-women-prostitutes-iran.jpg

 

ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﮐﺮﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﻠﺮﺯﯾﺪ ﻭﻟﯽ ﺳﺨﻦ ﻧﻤﯽ ﮔﻔﺖ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﻋﺸﻘﺶ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﻮﺩ ... ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺍﺑﺮﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺑﻮﺳﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ...

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭼﺮﺥ ﺧﯿﺎﻃﯽ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﺪ ... ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﯽ ﺳﻮﺧﺖ ﻭﻟﯽ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺁﻣﺪ ... ﭘﺴﺮﮎ ﭼﻨﺪ ﺗﮑﺎﻥ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﯼ ﻋﺮﻭﺳﮑﻢ؟؟؟

ﭘﺴﺮﮎ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﯾﺪ، ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ... ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﻥ ﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ ...

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻋﺮﻭﺳﮑﺶ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﯾﺴﺖ ... ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ ... ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﮎ! ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻗﺼﻪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮕﻔﺘﯽ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺷﺪﻡ


برچسب‌ها: فاحشه, دختر, پسر, زندگی

تاريخ : جمعه بیستم تیر ۱۳۹۳ | 23:34 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

سلام هر چند شاید این مطلب خیلی به موضوع وبلاگ ربط نداشته باشه اما چون کلیپ زیبایی بود برای دانلود گذاشتم لطفا حتما ببنید 

 

 

درددل های معاذ کودک نابینای 10 ساله حافظ کل قرآن 

 

دانلود 

 


برچسب‌ها: معاذ, کلیپ اسلامی, رمضان, حافظ قرآن, نابینا

تاريخ : یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۳ | 15:21 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

 

وقتی به دنیا آمدم گفتند بگرد که گشتن از آن توست و اکنون از جستجویی نافرجام

 می آیم که خود را گم کرده ام.از جستجویی که نمی دانم به کجا ختم خواهد شد .

 کوله باری نیست مرا جز دوری.

 دوری از که ؟ از خودم یا خود او ؟ خودش می داند.

 حال من گم شده ام .

 و تنها می دانم خدا مهربان است ...

 زمزمه خواهم کرد همان طور که او از برایم مدام می گوید

 (هیچ گاه برای پیدا شدن دیر نیست کافی است راهنما را بشناسیم )

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

 مثل آسمانی که امشب می بارد....

 و اینک باران

 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

 و چشمانم را نوازش می دهد

 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

خدایا ببخش مرا که دلم گاه میگیرد و ماوایی جز تو ندارم که با وی در میان بگذارم

 ببخش مرا که از خیلی چیزها آزرده میشوم و تنها به تو میگویم

 

ببخش مرا که توان شکر ندارم که آن همه خیر که به من بخشیدی را شکر گذارم

 دلتنگ حدیث رفتنم

 من جا مانده‌ام

 شاید خواب بوده‌ام، شايد در واژه‌ها گم شده بودم

 اما  من تو را در همين واژه‌ها پيدا كرده‌ام

 تو آن حقيقت آشكاري هستي كه هميشه در خانه دلم جا داري و تو فراتر از همه كلماتي

 خداوندا با تو سخن میگویم .... تویی که محرم تمام اسرارم بوده و هستی

 ميروم و ميروم تند ... اما آرام ميرسم ... میرسم به آستانه‌ای که سالهاست آنرا گشوده‌ای

 تا مرا عبور دهي از خاك به عرش

 الهي از من بگير ، هر آنچه تو را از من ميگيرد

 

با تشکر از سرکارخانم ویدا داداشی از سنندج 


برچسب‌ها: مناجات, ویدا داداشی, خدا, زندگی, امید

تاريخ : یکشنبه یکم تیر ۱۳۹۳ | 8:31 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

پسر دیندار اما فقیری به خواستگاری دختری رفت..... 

 

چی بگم .....!!!!!!!!!!!!!


برچسب‌ها: پسر دیندار, دختر, خواستگاری, خدا, رزق و روزی

تاريخ : شنبه دهم خرداد ۱۳۹۳ | 23:14 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
پسر 10 ساله ای وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت. 
پسر پرسید: بستنی شکلاتی چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت. پسرک پول خردهایش را شمرد، بعد پرسید بستنی معمولی چند است؟
خدمتکار با توجه به اینکه تمامی میزها پرشده بود و عده ای نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودند، با بی حوصلگی گفت: 35 سنت.
پسرک همان بستنی معمولی را سفارش داد. خدمتکار بستنی را آورد و صورت حساب را به پسرک داد و رفت..!
پسرک بستنی اش را تمام کرد، صورت حساب را به صندوق پرداخت کرد و رفت...
هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت..! پسر بچه روی میز کنار بشقاب خالی 15 سنت انعام گذاشته بود؛ در صورتی که می توانست بستنی شکلاتی بخرد.
.
.


شکسپیر چه زیبا می گوید:
بعضی بزرگ زاده می شوند،
برخی بزرگی را به دست می آورند،
و بعضی بزرگی را بدون اینکه بخواهند با خود دارند..!


برچسب‌ها: بزرگ مرد, پاداش, بستنی, پسرک فقیر, زندگی

تاريخ : پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۳ | 16:47 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

پ اولین حرف خدا برای تو....


بابا وقتی تو را صدا می کنم دلم قرص می شود در برابر سختی ها و مشکلات. مردانگی و سخت کوشی ات در پشت کلمه لطیف و زیبای بابا نهفته است.بابا همیشه پشت و پناهم باش. بابا روزت مبارک


برچسب‌ها: پدر, عشق, خانواده, امید, زندگی

تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 7:4 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

 

نامه ی عاشقانه به عشقم که ایدز داشت....

 

 

سلام ساراجان

می دونم اصلا حالت خوب نیست تقریبا یک هفته شده که بهت خبر دادن به بیماری ایدز مبتلا شدی ، همه از دور و برت دور شدن ...

حتی پدر و مادرت و خانواده ات ...

همه می گن طفلک سارا 25 سالشه هنوز جونه

دوستات به چشم به فاحشه نگات می کنن

یه سری هم می گن خودش مقصره چون خودش خواست با اون پسره بی وجدان ارتباط داشته باشه ...

و همه اش حرفو و سرکوفت

نفسی برات نمانده ...

همه ش گریه گریه گریه

منم نمی خوام توی این نامه بهت ترحم کنم و برات دل بسوزانم نه اصلا

ببین سارا من 4 ساله با تو دوستم از زمانی که وارد دانشگاه شدم وقتی دیدمت نگاه معصومت من رو آروم می کرد نمی دونم چرا ؟

اما اینطوری صدات همیشه روحیه من قوی تر می کرد

همه ش به تو فکر می کردم و دوست داشتم مثل تو باشم اما من بچه روستا بودم و تو بچه شهر ...

تفاوت فرهنگی زیادی داشتیم اما خوبی های تو ، محبت های تو به من حتی تو سلام کردنت خیلی خوب بود خیلی ...

همیشه حرف از خوبی های تو برای خانواده ام تو روستا شیرین بود

مادرم دعات می کرد خواهرم مشتاق دیدارت .

سارا نمی خوام سرتو درد بیارم اصلا شاید این نامه ب منو هم نخونی ولی من رفیق نیمه راه نیستم ...

من چهار ساله با تو زندگی کردم ، چهارساله با خنده هات خندیدم ، چهارساله با گریه هات گریه کردم ، چهار ساله باهات نفس کشیدم چطور بی خیالت بشم ها ؟

سارا یه عمره خرابتم

اگه دوست نداری منو ببینی ولی من دلم برات خیلی تنگ شده خیلی

می خوام دوباره باهات برم دربند ...باهات برم پارک ... باهات برم دانشگاه

اخه بی معرفت درسته این بیماری درمانی نداره اما قرار نیست تو هم ناامیدانه بقیه عمرتو هم خودتو زجر بدی هم منو ...

شاید نتونی تا اخر عمرت ازدواج بکنی سخته می فهم ..

غیرقابله تحمه واقعا سخته اما تو می خوای همین طوری گوشه خونه بشینی و گریه کنی ؟

یه سری به کتاب خدا بزن فقط یک ایه از قرآن رو برات می خونم : لا تقنطوا من رحمه الله

 

تو که عربیت خوبه معنیش چی میشه اره خودشه : از رحمت خدایت ناامید نشو خدایی خودت نه خدایی مردم اطرافت

اگر یک ثانیه از عمرتم باقی باشه دلیل نمیشه بشینی گریه بکنی ...

دلیل نمیشه من رو هم تنها بذاری

حق نداری ...

نامه ی من خوب نبود بچه روستایی هستم کم سواد هستم دیگه ....

 

ختم کلام با من ازدواج می کنی ؟

*************************************************************

اگه دختری یا پسری به هر دلیلی به بیماری ایدز مبتلا شدند براتون مهم نباشه فقط بدونید اونا هم انسان هستند و حق دارند زندگیشون رو ادامه بدن.

نباید بد نگاهشون بکنید

نباید به این ادم ها توهین کنید

نباید زجرشون بدین

نباید اذیتشون بکنید

لطفا بفهمید

ببخشید یه کم تند حرف زدم 

با تشکر 

 


برچسب‌ها: ایدز, خدا, زندگی, عشق, دوستت دارم

تاريخ : سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 22:34 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ ﺧﻮﺑﯽ ؟؟
ﻣﺮﺳﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺩﯾﺪﻧﻢ ... ﻋﺸﻘﻢ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎﯼ ﺩﯾﺪﻧﻢ ﺑﺎﺷﻪ ؟؟
ﻭﺍﯾﺴﺎ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﺮﺍ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺧﯿﺴﻪ !
ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟؟
ﺗﻮ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮔﺮﯾﺖ ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ..
ﻋﺸﻘﻢ ﻧﮑﻨﻪ ﺩﻟﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻦ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﻧﻪ ؟؟

ﺭﺍﺳﺘﺶ ...
ﻣﻨﻢ ﺩﻟﻢ ﻭﺍﺳﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ .. ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺑﺲ ﮐﻦ ﺩﯾﮕﻪ ..
ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﻢ ﻣﺤﻠﯽ ﻫﺎﺕ ،
ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﺕ ، ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﯽ ﻣﺮﺍﻣﯽ ﻫﺎﺕ ..
ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﻗﺒﻞ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺨﺸﯿﺪﻣﺖ ﻭﻟﯽ ﻫﺮﭼﯽ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﺗﻮ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﯼ ﻭ ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ ..

ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮﻡ ﻗﺸﻨﮕﻪ ؟؟
بغل كن قبرمو بذار آروم شم يكم ، من دستم ديگه از اين دنيـا كوتـاهه
ﺩﺳﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﮑﺶ ﺭﻭ ﺳﻨﮒ ﻗﺒﺮﻡ ﺗﺎ ﺁﺭﻭﻡ ﺷﻢ ...

ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺨﺸﯿﺪﻡ 

************************************************

این پست توسط دختری به اسم سیما خانم برامون فرستاده که نامزدشو در تصادف از دست دادن برای شادی روح نامزدشون دعای خیر بکنید با تشکر 




برچسب‌ها: عشق, نامزد, مرگ, نفس, زندگی

تاريخ : چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 14:30 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
 
سلام به همه کاربران عزیز وبلاگ خودتان

امیدوارم حال همه ی شما عزیزان خوب باشه از امروز می خوام یک کار خیره کوچیکو با همکاری شما عزیزان شروع بکنم

http://static.shahr24.ir/Files/Comm/2013/tenchargelogo_Fixd.jpg

اونم اینه با همکاری شرکت سامان سیستم پرداز کیش تهران یه فروشگاه شارژ موبایل راه اندازی کردیم که 50 درصد درآمد حاصل از فروش را به یک موسسه خیریه واریز خواهد شد

اولین موسسه خیریه هدف : موسسه ئاسوی بی نیازی کوردستان
 
http://asoybeniazi.org/templates/paradise/images/TemplateBG.jpg

اینم لینکش
 

 

 


برچسب‌ها: شارژ ایرانسل, کار خیر, همراه اول, کار خوب, رایتل

تاريخ : دوشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 13:58 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
سال ۸۶، چهارشنبه بازار شهرستان نور از توابع استان مازندران، شاهد نزاع خیابانی بود که منجر به قتل «عبدالله حسین‌‌زاده» نوجوان ۱۷ ساله شد. بلال که هم سن و سال عبدالله بود به عنوان قاتل شناخته شد. پدر و مادر عبدالله که پسر کوچکترشان را در جریان یک تصادف از دست داده بودند باید داغ عبدالله را هم تحمل می‌کردند. حالا پس از ۷ سال، آن‌ها در پای چوبه دار از انتقام انصراف دادند و اکنون با تنها دخترشان زندگی می‌کنند. عبدالغنی حسین‌زاده پدر عبدالله یکی از پیشکسوتان فوتبال مازندران است و به آموزش فوتبال می‌پردازد. او تصمیم دارد با دیه دریافتی مدرسه فوتبالی به نام پسرش در شهرستان نور راه اندازی کند.


برچسب‌ها: اعدام, گذشت, عبدالله حسین‌‌زاده, عبدالغنی حسین‌زاده, فوتبال

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۳ | 14:34 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

شیخ علی طنطاوی رحمه الله می‌گوید:

tumblr_loertomx091qdvvv1o1_500هنگامی که در سوریه شغل قضاوت را برعهده داشتم، باری با گروهی از دوستان به قصد این که شب را نزد یکی از دوستان بگذرانیم، پیش وی رفتیم. در آن‌جا احساس نفس‌تنگی و اختناق شدیدی به من دست داد. از دوستان اجازه‌ی برگشت گرفتم. اصرار کردند که شب را با آن‌ها بگذرانم. اما نتوانستم و گفتم: می‌خواهم پیاده‌روی کنم و هوای پاکی استنشاق نمایم. به تنهایی از آن‌جا خارج شدم و در تاریکی شب به راه افتادم. در حالی که می‌رفتم ناگهان صدای گریه و زاری شخصی را که داشت از پشت تپه می‌آمد، شنیدم. نگاه کردم، دیدم زنی است که آثار فقر بر او هویدا بود؛ با سوز دل می‌گریست و خدا را می‌خواند. نزدیک رفتم و گفتم: خواهرم! چه چیزی تو را به گریه انداخته است؟ گفت: شوهرم مردی سنگدل و ظالم است؛ مرا از خانه بیرون رانده و پسرانم را از من گرفته و قسم خورده که آن‌ها را یک روز هم به تو نشان نمی‌دهم و من کسی را ندارم و جایی هم ندارم که بروم. به او گفتم: چرا پیش قاضی شکایت نمی‌کنی؟ زیاد گریست و گفت: چگونه زنی مثل من می‌تواند به قاضی برسد.

شیخ در حالی که دیدگانش پر اشک شده بود، می‌گوید: زن این را می‌گفت و نمی‌دانست که خداوند قاضی را به طرف او کشانده است. ای کسی که احساس تنگی می‌کنی و می‌پنداری که دنیا به پیشت تار شده است، فقط دستانت را به سوی آسمان بلند کن و نگو: چگونه حل می‌شود؟! بلکه تضرع و زاری کن پیش کسی که صدای راه رفتن مورچه را هم می‌شنود و او تو را هم جواب می‌دهد. آیا آن خدای لطیفی که به ما نزدیک است، نمی‌گوید:«اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ»؛ مرا بخوانید تا شما را استجابت کنم.

با تشکر از برادر زبیر حسین پور


برچسب‌ها: دعاء, خدا, قاضی, ویدا رشیدی, امید

تاريخ : شنبه نهم فروردین ۱۳۹۳ | 1:17 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
به نام آن محبوبی که همه شیدایی اویند....



چند سالی است که خواننده‌ی ثابت مطالب لئو بابوتا در وبلاگ پرطرفدار او، “عادتهای زن” یا zenhabbits شده‌ام. لئو شخصیت بسیار جالبی دارد. از گیاهخواری گرفته تا زندگی غیر‌معمول، از نوشته‌های عالی او گرفته تا خانواده‌ی پر جمعیت و نفرستادن بچه‌هایش به مدرسه.

چندی پیش در وبلاگ خودش مطلبی را به نام “راهنمای عملی رضایت” منتشر کرد که برای من بسیار جذاب و کاربردی بود. آن مطلب را ترجمه کرده و در وبلاگ یک‌ریال منتشر کردم. به نظر من، رسیدن به رضایتی که مد نظر او بود، می‌تواند بسیار از مسائل مهم و اساسی ما را در زندگی حل کند.

خوشبختانه چندی بعد، لئو، “کتاب کوچک رضایت” را منتشر کرد. ظرف یکی دو روز، کتاب را مطالعه کردم و از خواندن آن لذت زیادی بردم. هر چند متن انگلیسی آن بسیار ساده است، ولی برای تمرین دادن خودم در مورد گام‌های عملی پیشنهاد شده و انتشار آن به زبان فارسی و استفاده‌ی خوانندگان خوب وبلاگ یک‌ریال، تصمیم به ترجمه و انتشار آن به صورت الکترونیکی گرفتم.

ترجمه واقعا کار سختی است و این اولین تجربه‌ی من در این زمینه است. ممکن است کاستی‌های زیادی در آن مشاهده شود که امیدوارم، کسانی که کتاب را مطالعه می‌کنند، نظرات خود را در خصوص ارتقای ترجمه، با من در میان بگذارند. برای انتخاب واژه‌ی مناسب “contentment” زیاد با خودم و فرهنگ لغات مختلف کلنجار رفتم. “خرسندی”، “رضایت” و “قناعت” واژه‌های معادل در زبان فارسی است که به دلیل بار معنایی واژه‌ی اصلی، در پایان تصمیم گرفتم که “رضایت” را انتخاب کنم.

لینک دانلود کتابها آماده شده که می‌توانید از طریق زیر به رایگان، آنها را در فرمت pdf و epub (مخصوص موبایل) دانلود کنید. این کتاب همان‌گونه که نوشته شده و طبق سنت یک‌ریال و البته نویسنده‌ی اصلی آن، فاقد حق کپی رایت می‌باشد. اما با توجه به پیوستگی مطالب خواهش می‌کنم از تکه تکه کردن مطالب و انتشار گسسته‌ی آنها خودداری کنید.

دانلود با فرمت pdf 

دانلود با فرمت epub 

محمد جواد محبی

یه درخواست کوچولو هم از شما دارم که در ادامه مطلب بهتون می گم لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید



برچسب‌ها: کتاب, زندگی, اکبر وکیلی تجره, خدا, رضایت

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۲ | 17:40 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
داستانی درباره ی این موضوع: بني آدم اعضاي يكديگرند


معلم اسم دانش آموز را صدا كرد، دانش آموز پاي تخته رفت ، معلم گفت: شعر بني آدم را بخوان ، دانش آموز شروع كرد:

بني آدم اعضاي يكديگرند

كه در آفرينش ز يك گوهرند

چو عضوي به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

به اينجا كه رسيد متوقف شد ،معلم گفت: بقيه اش را بخوان! دانش آموز گفت: يادم نمي آيد ، معلم گفت: يعني چي ؟اين شعر ساده را هم نتوانستي حفظ كني؟! دانش آموز گفت:آخر مشكل داشتم مادرم مريض است و گوشه ي خانه افتاده ،پدرم سخت كار ميكند اما مخارج درمان بالاست، من بايد كارهاي خانه را انجام بدهم و هواي خواهر برادرهايم را هم داشته باشم ببخشيد، معلم گفت: ببخشيد همين؟!مشكل داري كه داري بايد شعر رو حفظ ميكردي مشكلات تو به من مربوط نميشه!در اين لحظه دانش آموز گفت:



تو كز محنت ديگران بي غمي 

نشايد كه نامت نهند آدمي

برچسب‌ها: بنی آدم, محنت, زندگی, معلم, ویدا

تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۲ | 8:3 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
به فرزندانت بگو: بخوابيد تا براى نماز صبح بيدار شويم 
که هم و غم شان آخرت باشد 

1653981739395196080016716899140n.jpg

و نگو: بخوابيد تا صبح براى مدرسه بيدار شويد 
مبادا که دنيا هم و غم شان شود.

برچسب‌ها: نماز, خدا, فرزند, ویدا رشیدی, دنیا

تاريخ : چهارشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۲ | 0:0 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
دانلود کتاب دوم بنده حقیر با نام  " لایک های عاشقانه یک حاجی " 
 

 


برچسب‌ها: کتاب, لایک, عاشقانه, ویدا, خدا

تاريخ : یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۲ | 0:33 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |