داستان های واقعی و عبرت انگیز
خدا را فراموش مکن  
قالب وبلاگ

دانلود بخش دوم کتابم " لایک های عاشقانه یک حاجی " فصل پاییز 

 

 

http://panup.net/uploads/k841784_Untitled-1.jpg

 

دانلود


برچسب‌ها: لایک های عاشقانه یک حاجی, ویدا رشیدی, خدا, زندگی, عشق
[ شنبه بیست و ششم مهر 1393 ] [ 22:48 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
این یک داستان نیست...!!! این یک واقعیت تلخ و عجیبه خواهش میکنم این داستان را بخوانید... و نظر بدهید مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند. مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد.

 

بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست. سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.

سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد. پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم!

پسر گفت : نه ! پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که با تجربه هایش او را نصیحت کند و راه درست را به او نشان دهد ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت !

پدر تعجب کرد و گفت : چرا ؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند و نشانه های راه خطا را برایش شرح دادم نخواندید؟ پسر گفت : نه ...! مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او اسیر ظلم و رنج است !

پدر با تأثر گفت : او هم نامه ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و دلایل منطقی ام را برایش توضیح داده بودم و اینکه من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...!

الان به چی دارید فکر میکنید؟ به اینکه مقصر خود فرزندان بودند که بجای خواندن نامه ، اونو میبوسیدن و به چشم میمالیدند و با احترام در کیسه مخملی نگهداریش میکردند؟

به چیز درستی فکر میکنید ، پس حالا میتوانید ادامه ی صحبت های منو خووووب درک کنید ادامه... به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه به راحتی همه فرصتها را از دست داده بودند ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت.

وای بر من ...! رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را میبوسم روی چشمم میگذارم مورد احترام قرار میدهم می بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آنچه که در آن است روش زندگی من است...

از الله طلب بخشش و عفو کردم و قرآن را برداشتم و تصمیم گرفتم که دیگر از او جدا نشوم.


برچسب‌ها: قرآن, ویدا رشیدی, زندگی, امید, خدا
[ سه شنبه سیزدهم آبان 1393 ] [ 20:49 ] [ اکبر وکیلی تجره ]

بدون کاپشن می تونی از زمستون لذت ببری ؟ 

 

بدون کاپشن می تونی از زمستون لذت ببری ؟ 
هوا داره کم کم سرد میشه ... 
کودک کارتن خواب یه کودک خوشحال نیست !
شما می تونید با هزینه کمی (هر چقدر که در توانتون هست) به کمپین #کاپشنملحق بشید تا بتونیم بچه های زیادی رو از سرما حفظ کنیم. یادتون باشه این کار تاثیر روانی مثبت بسیار زیادی روی اون کودک داره که می تونه کل زندگیش رو تحت تاثیر قرار بده. 
تا ۱۵ آبان می تونید برای مشارکت در این طرح به سایت زیر مراجعه کنید:‌ 
www.1hes.ir 

به اشتراک بگذارید ......

https://www.facebook.com/AVT.Rangi

 


برچسب‌ها: کاپشن, کمک, کار خوب, اکبر وکیلی تجره, کودکان کار
[ پنجشنبه یکم آبان 1393 ] [ 20:53 ] [ اکبر وکیلی تجره ]

قرآن را باز کردم تا در مورد اعتقادات تروریست‌ها معلومات حاصل کنم؛

اما بعد از خواندن آن  مسلمان  شدم.

http://www.axgig.com/images/81391777768564045509.jpg


برچسب‌ها: مسلمان شدن, خدا, ویدا رشیدی, زندگی, خوشبختی
[ جمعه چهارم مهر 1393 ] [ 21:34 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
کمی فکر کنید...........

 

http://www.axgig.com/images/86613350496431488465.jpg

 

 


برچسب‌ها: پدر, مادر, زندگی, خدا, سالمندان
[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 14:32 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
برای مخاطب خاص خدا و من

اگه عمری باقی بمونه و با مخاطب خاص خدا و خودم ازدواج کردم مطمئن باشین شب اول زندگیم دقیقا مثل همین عکس خواهد بود ان شاءالله


برچسب‌ها: مخاطب خاص, ویدا رشیدی, خدا, زندگی
[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 20:11 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
برای مخاطب خاص .....

 
***************************************



قهر بودیم ، در حال نماز خوندن بود ..
نمازش که تموم شد هنوز پشت به اون ورنشسته بودم
.
.
.
.
.
کتاب شعرش و برداشت و با یه لحنِ دلنشین شروع کرد به خوندن
ولی من باز باهاش قهر بودم …!!!
.
.
کتاب و گذاشت کنار ، بهم نگاه کرد و گفت :
“غزل تمام ، نمازش تمام ،دنیا مات ، سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد”
باز هم بهش نگاه نکردم …
.
.
.
.
اینبار پرسید : عاشقمی؟؟ سکوت کردم …
گفت: “عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرت بورز …
بی تفاوت بودنت هر لحظه آبم می کند”
.
.
.
.
.
.
.
دوباره با لبخند پرسید : عاشقمی مگه نه ؟؟؟
گفتم : نـــــــه
گفت : ” لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری ..
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری ”
.
.
.
.
.
.
.
زدم زیرِ خنده … و رو بروش نشستم …
دیگه نتونستم بهش نگم وجودش چقدر آرامش بخشه …
بهش نگاه کردم و از ته دل گفتم :
خدا رو شکر که هستی …

*******************************************************

امیدوارم اینو بخونه همین توکل به خدا .....


برچسب‌ها: خدا, مخاطب خاص, ویدا رشیدی, زندگی, امید
[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 23:35 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻤﺎﻧﯿﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺭﻩ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﺷﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﯽ .

 

http://2012-03-18.ygx.net/2013/12/iranian-women-prostitutes-iran.jpg

 

ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﮐﺮﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﻠﺮﺯﯾﺪ ﻭﻟﯽ ﺳﺨﻦ ﻧﻤﯽ ﮔﻔﺖ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﻋﺸﻘﺶ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﻮﺩ ... ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺍﺑﺮﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺑﻮﺳﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ...

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭼﺮﺥ ﺧﯿﺎﻃﯽ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﺪ ... ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﯽ ﺳﻮﺧﺖ ﻭﻟﯽ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺁﻣﺪ ... ﭘﺴﺮﮎ ﭼﻨﺪ ﺗﮑﺎﻥ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﯼ ﻋﺮﻭﺳﮑﻢ؟؟؟

ﭘﺴﺮﮎ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﯾﺪ، ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ... ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﻥ ﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ ...

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻋﺮﻭﺳﮑﺶ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﯾﺴﺖ ... ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ ... ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﮎ! ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻗﺼﻪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮕﻔﺘﯽ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺷﺪﻡ


برچسب‌ها: فاحشه, دختر, پسر, زندگی
[ جمعه بیستم تیر 1393 ] [ 23:34 ] [ اکبر وکیلی تجره ]

سلام هر چند شاید این مطلب خیلی به موضوع وبلاگ ربط نداشته باشه اما چون کلیپ زیبایی بود برای دانلود گذاشتم لطفا حتما ببنید 

 

 

درددل های معاذ کودک نابینای 10 ساله حافظ کل قرآن 

 

دانلود 

 


برچسب‌ها: معاذ, کلیپ اسلامی, رمضان, حافظ قرآن, نابینا
[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 15:21 ] [ اکبر وکیلی تجره ]

 

وقتی به دنیا آمدم گفتند بگرد که گشتن از آن توست و اکنون از جستجویی نافرجام

 می آیم که خود را گم کرده ام.از جستجویی که نمی دانم به کجا ختم خواهد شد .

 کوله باری نیست مرا جز دوری.

 دوری از که ؟ از خودم یا خود او ؟ خودش می داند.

 حال من گم شده ام .

 و تنها می دانم خدا مهربان است ...

 زمزمه خواهم کرد همان طور که او از برایم مدام می گوید

 (هیچ گاه برای پیدا شدن دیر نیست کافی است راهنما را بشناسیم )

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

 مثل آسمانی که امشب می بارد....

 و اینک باران

 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

 و چشمانم را نوازش می دهد

 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

خدایا ببخش مرا که دلم گاه میگیرد و ماوایی جز تو ندارم که با وی در میان بگذارم

 ببخش مرا که از خیلی چیزها آزرده میشوم و تنها به تو میگویم

 

ببخش مرا که توان شکر ندارم که آن همه خیر که به من بخشیدی را شکر گذارم

 دلتنگ حدیث رفتنم

 من جا مانده‌ام

 شاید خواب بوده‌ام، شايد در واژه‌ها گم شده بودم

 اما  من تو را در همين واژه‌ها پيدا كرده‌ام

 تو آن حقيقت آشكاري هستي كه هميشه در خانه دلم جا داري و تو فراتر از همه كلماتي

 خداوندا با تو سخن میگویم .... تویی که محرم تمام اسرارم بوده و هستی

 ميروم و ميروم تند ... اما آرام ميرسم ... میرسم به آستانه‌ای که سالهاست آنرا گشوده‌ای

 تا مرا عبور دهي از خاك به عرش

 الهي از من بگير ، هر آنچه تو را از من ميگيرد

 

با تشکر از سرکارخانم ویدا داداشی از سنندج 


برچسب‌ها: مناجات, ویدا داداشی, خدا, زندگی, امید
[ یکشنبه یکم تیر 1393 ] [ 8:31 ] [ اکبر وکیلی تجره ]

پسر دیندار اما فقیری به خواستگاری دختری رفت..... 

 

چی بگم .....!!!!!!!!!!!!!


برچسب‌ها: پسر دیندار, دختر, خواستگاری, خدا, رزق و روزی
[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 23:14 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
پسر 10 ساله ای وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت. 
پسر پرسید: بستنی شکلاتی چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت. پسرک پول خردهایش را شمرد، بعد پرسید بستنی معمولی چند است؟
خدمتکار با توجه به اینکه تمامی میزها پرشده بود و عده ای نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودند، با بی حوصلگی گفت: 35 سنت.
پسرک همان بستنی معمولی را سفارش داد. خدمتکار بستنی را آورد و صورت حساب را به پسرک داد و رفت..!
پسرک بستنی اش را تمام کرد، صورت حساب را به صندوق پرداخت کرد و رفت...
هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت..! پسر بچه روی میز کنار بشقاب خالی 15 سنت انعام گذاشته بود؛ در صورتی که می توانست بستنی شکلاتی بخرد.
.
.


شکسپیر چه زیبا می گوید:
بعضی بزرگ زاده می شوند،
برخی بزرگی را به دست می آورند،
و بعضی بزرگی را بدون اینکه بخواهند با خود دارند..!


برچسب‌ها: بزرگ مرد, پاداش, بستنی, پسرک فقیر, زندگی
[ پنجشنبه یکم خرداد 1393 ] [ 16:47 ] [ اکبر وکیلی تجره ]

پ اولین حرف خدا برای تو....


بابا وقتی تو را صدا می کنم دلم قرص می شود در برابر سختی ها و مشکلات. مردانگی و سخت کوشی ات در پشت کلمه لطیف و زیبای بابا نهفته است.بابا همیشه پشت و پناهم باش. بابا روزت مبارک


برچسب‌ها: پدر, عشق, خانواده, امید, زندگی
[ دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 ] [ 7:4 ] [ اکبر وکیلی تجره ]

 

نامه ی عاشقانه به عشقم که ایدز داشت....

 

 

سلام ساراجان

می دونم اصلا حالت خوب نیست تقریبا یک هفته شده که بهت خبر دادن به بیماری ایدز مبتلا شدی ، همه از دور و برت دور شدن ...

حتی پدر و مادرت و خانواده ات ...

همه می گن طفلک سارا 25 سالشه هنوز جونه

دوستات به چشم به فاحشه نگات می کنن

یه سری هم می گن خودش مقصره چون خودش خواست با اون پسره بی وجدان ارتباط داشته باشه ...

و همه اش حرفو و سرکوفت

نفسی برات نمانده ...

همه ش گریه گریه گریه

منم نمی خوام توی این نامه بهت ترحم کنم و برات دل بسوزانم نه اصلا

ببین سارا من 4 ساله با تو دوستم از زمانی که وارد دانشگاه شدم وقتی دیدمت نگاه معصومت من رو آروم می کرد نمی دونم چرا ؟

اما اینطوری صدات همیشه روحیه من قوی تر می کرد

همه ش به تو فکر می کردم و دوست داشتم مثل تو باشم اما من بچه روستا بودم و تو بچه شهر ...

تفاوت فرهنگی زیادی داشتیم اما خوبی های تو ، محبت های تو به من حتی تو سلام کردنت خیلی خوب بود خیلی ...

همیشه حرف از خوبی های تو برای خانواده ام تو روستا شیرین بود

مادرم دعات می کرد خواهرم مشتاق دیدارت .

سارا نمی خوام سرتو درد بیارم اصلا شاید این نامه ب منو هم نخونی ولی من رفیق نیمه راه نیستم ...

من چهار ساله با تو زندگی کردم ، چهارساله با خنده هات خندیدم ، چهارساله با گریه هات گریه کردم ، چهار ساله باهات نفس کشیدم چطور بی خیالت بشم ها ؟

سارا یه عمره خرابتم

اگه دوست نداری منو ببینی ولی من دلم برات خیلی تنگ شده خیلی

می خوام دوباره باهات برم دربند ...باهات برم پارک ... باهات برم دانشگاه

اخه بی معرفت درسته این بیماری درمانی نداره اما قرار نیست تو هم ناامیدانه بقیه عمرتو هم خودتو زجر بدی هم منو ...

شاید نتونی تا اخر عمرت ازدواج بکنی سخته می فهم ..

غیرقابله تحمه واقعا سخته اما تو می خوای همین طوری گوشه خونه بشینی و گریه کنی ؟

یه سری به کتاب خدا بزن فقط یک ایه از قرآن رو برات می خونم : لا تقنطوا من رحمه الله

 

تو که عربیت خوبه معنیش چی میشه اره خودشه : از رحمت خدایت ناامید نشو خدایی خودت نه خدایی مردم اطرافت

اگر یک ثانیه از عمرتم باقی باشه دلیل نمیشه بشینی گریه بکنی ...

دلیل نمیشه من رو هم تنها بذاری

حق نداری ...

نامه ی من خوب نبود بچه روستایی هستم کم سواد هستم دیگه ....

 

ختم کلام با من ازدواج می کنی ؟

*************************************************************

اگه دختری یا پسری به هر دلیلی به بیماری ایدز مبتلا شدند براتون مهم نباشه فقط بدونید اونا هم انسان هستند و حق دارند زندگیشون رو ادامه بدن.

نباید بد نگاهشون بکنید

نباید به این ادم ها توهین کنید

نباید زجرشون بدین

نباید اذیتشون بکنید

لطفا بفهمید

ببخشید یه کم تند حرف زدم 

با تشکر 

 


برچسب‌ها: ایدز, خدا, زندگی, عشق, دوستت دارم
[ سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 22:34 ] [ اکبر وکیلی تجره ]

ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ ﺧﻮﺑﯽ ؟؟
ﻣﺮﺳﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺩﯾﺪﻧﻢ ... ﻋﺸﻘﻢ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎﯼ ﺩﯾﺪﻧﻢ ﺑﺎﺷﻪ ؟؟
ﻭﺍﯾﺴﺎ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﺮﺍ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺧﯿﺴﻪ !
ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟؟
ﺗﻮ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮔﺮﯾﺖ ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ..
ﻋﺸﻘﻢ ﻧﮑﻨﻪ ﺩﻟﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻦ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﻧﻪ ؟؟

ﺭﺍﺳﺘﺶ ...
ﻣﻨﻢ ﺩﻟﻢ ﻭﺍﺳﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ .. ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺑﺲ ﮐﻦ ﺩﯾﮕﻪ ..
ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﻢ ﻣﺤﻠﯽ ﻫﺎﺕ ،
ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﺕ ، ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﯽ ﻣﺮﺍﻣﯽ ﻫﺎﺕ ..
ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﻗﺒﻞ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺨﺸﯿﺪﻣﺖ ﻭﻟﯽ ﻫﺮﭼﯽ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﺗﻮ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﯼ ﻭ ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ ..

ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮﻡ ﻗﺸﻨﮕﻪ ؟؟
بغل كن قبرمو بذار آروم شم يكم ، من دستم ديگه از اين دنيـا كوتـاهه
ﺩﺳﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﮑﺶ ﺭﻭ ﺳﻨﮒ ﻗﺒﺮﻡ ﺗﺎ ﺁﺭﻭﻡ ﺷﻢ ...

ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺨﺸﯿﺪﻡ 

************************************************

این پست توسط دختری به اسم سیما خانم برامون فرستاده که نامزدشو در تصادف از دست دادن برای شادی روح نامزدشون دعای خیر بکنید با تشکر 




برچسب‌ها: عشق, نامزد, مرگ, نفس, زندگی
[ چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 ] [ 14:30 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
 
سلام به همه کاربران عزیز وبلاگ خودتان

امیدوارم حال همه ی شما عزیزان خوب باشه از امروز می خوام یک کار خیره کوچیکو با همکاری شما عزیزان شروع بکنم

http://static.shahr24.ir/Files/Comm/2013/tenchargelogo_Fixd.jpg

اونم اینه با همکاری شرکت سامان سیستم پرداز کیش تهران یه فروشگاه شارژ موبایل راه اندازی کردیم که 50 درصد درآمد حاصل از فروش را به یک موسسه خیریه واریز خواهد شد

اولین موسسه خیریه هدف : موسسه ئاسوی بی نیازی کوردستان
 
http://asoybeniazi.org/templates/paradise/images/TemplateBG.jpg

اینم لینکش
 

 

 


برچسب‌ها: شارژ ایرانسل, کار خیر, همراه اول, کار خوب, رایتل
[ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 13:58 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
سال ۸۶، چهارشنبه بازار شهرستان نور از توابع استان مازندران، شاهد نزاع خیابانی بود که منجر به قتل «عبدالله حسین‌‌زاده» نوجوان ۱۷ ساله شد. بلال که هم سن و سال عبدالله بود به عنوان قاتل شناخته شد. پدر و مادر عبدالله که پسر کوچکترشان را در جریان یک تصادف از دست داده بودند باید داغ عبدالله را هم تحمل می‌کردند. حالا پس از ۷ سال، آن‌ها در پای چوبه دار از انتقام انصراف دادند و اکنون با تنها دخترشان زندگی می‌کنند. عبدالغنی حسین‌زاده پدر عبدالله یکی از پیشکسوتان فوتبال مازندران است و به آموزش فوتبال می‌پردازد. او تصمیم دارد با دیه دریافتی مدرسه فوتبالی به نام پسرش در شهرستان نور راه اندازی کند.


برچسب‌ها: اعدام, گذشت, عبدالله حسین‌‌زاده, عبدالغنی حسین‌زاده, فوتبال
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 14:34 ] [ اکبر وکیلی تجره ]

شیخ علی طنطاوی رحمه الله می‌گوید:

tumblr_loertomx091qdvvv1o1_500هنگامی که در سوریه شغل قضاوت را برعهده داشتم، باری با گروهی از دوستان به قصد این که شب را نزد یکی از دوستان بگذرانیم، پیش وی رفتیم. در آن‌جا احساس نفس‌تنگی و اختناق شدیدی به من دست داد. از دوستان اجازه‌ی برگشت گرفتم. اصرار کردند که شب را با آن‌ها بگذرانم. اما نتوانستم و گفتم: می‌خواهم پیاده‌روی کنم و هوای پاکی استنشاق نمایم. به تنهایی از آن‌جا خارج شدم و در تاریکی شب به راه افتادم. در حالی که می‌رفتم ناگهان صدای گریه و زاری شخصی را که داشت از پشت تپه می‌آمد، شنیدم. نگاه کردم، دیدم زنی است که آثار فقر بر او هویدا بود؛ با سوز دل می‌گریست و خدا را می‌خواند. نزدیک رفتم و گفتم: خواهرم! چه چیزی تو را به گریه انداخته است؟ گفت: شوهرم مردی سنگدل و ظالم است؛ مرا از خانه بیرون رانده و پسرانم را از من گرفته و قسم خورده که آن‌ها را یک روز هم به تو نشان نمی‌دهم و من کسی را ندارم و جایی هم ندارم که بروم. به او گفتم: چرا پیش قاضی شکایت نمی‌کنی؟ زیاد گریست و گفت: چگونه زنی مثل من می‌تواند به قاضی برسد.

شیخ در حالی که دیدگانش پر اشک شده بود، می‌گوید: زن این را می‌گفت و نمی‌دانست که خداوند قاضی را به طرف او کشانده است. ای کسی که احساس تنگی می‌کنی و می‌پنداری که دنیا به پیشت تار شده است، فقط دستانت را به سوی آسمان بلند کن و نگو: چگونه حل می‌شود؟! بلکه تضرع و زاری کن پیش کسی که صدای راه رفتن مورچه را هم می‌شنود و او تو را هم جواب می‌دهد. آیا آن خدای لطیفی که به ما نزدیک است، نمی‌گوید:«اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ»؛ مرا بخوانید تا شما را استجابت کنم.

با تشکر از برادر زبیر حسین پور


برچسب‌ها: دعاء, خدا, قاضی, ویدا رشیدی, امید
[ شنبه نهم فروردین 1393 ] [ 1:17 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
به نام آن محبوبی که همه شیدایی اویند....



چند سالی است که خواننده‌ی ثابت مطالب لئو بابوتا در وبلاگ پرطرفدار او، “عادتهای زن” یا zenhabbits شده‌ام. لئو شخصیت بسیار جالبی دارد. از گیاهخواری گرفته تا زندگی غیر‌معمول، از نوشته‌های عالی او گرفته تا خانواده‌ی پر جمعیت و نفرستادن بچه‌هایش به مدرسه.

چندی پیش در وبلاگ خودش مطلبی را به نام “راهنمای عملی رضایت” منتشر کرد که برای من بسیار جذاب و کاربردی بود. آن مطلب را ترجمه کرده و در وبلاگ یک‌ریال منتشر کردم. به نظر من، رسیدن به رضایتی که مد نظر او بود، می‌تواند بسیار از مسائل مهم و اساسی ما را در زندگی حل کند.

خوشبختانه چندی بعد، لئو، “کتاب کوچک رضایت” را منتشر کرد. ظرف یکی دو روز، کتاب را مطالعه کردم و از خواندن آن لذت زیادی بردم. هر چند متن انگلیسی آن بسیار ساده است، ولی برای تمرین دادن خودم در مورد گام‌های عملی پیشنهاد شده و انتشار آن به زبان فارسی و استفاده‌ی خوانندگان خوب وبلاگ یک‌ریال، تصمیم به ترجمه و انتشار آن به صورت الکترونیکی گرفتم.

ترجمه واقعا کار سختی است و این اولین تجربه‌ی من در این زمینه است. ممکن است کاستی‌های زیادی در آن مشاهده شود که امیدوارم، کسانی که کتاب را مطالعه می‌کنند، نظرات خود را در خصوص ارتقای ترجمه، با من در میان بگذارند. برای انتخاب واژه‌ی مناسب “contentment” زیاد با خودم و فرهنگ لغات مختلف کلنجار رفتم. “خرسندی”، “رضایت” و “قناعت” واژه‌های معادل در زبان فارسی است که به دلیل بار معنایی واژه‌ی اصلی، در پایان تصمیم گرفتم که “رضایت” را انتخاب کنم.

لینک دانلود کتابها آماده شده که می‌توانید از طریق زیر به رایگان، آنها را در فرمت pdf و epub (مخصوص موبایل) دانلود کنید. این کتاب همان‌گونه که نوشته شده و طبق سنت یک‌ریال و البته نویسنده‌ی اصلی آن، فاقد حق کپی رایت می‌باشد. اما با توجه به پیوستگی مطالب خواهش می‌کنم از تکه تکه کردن مطالب و انتشار گسسته‌ی آنها خودداری کنید.

دانلود با فرمت pdf 

دانلود با فرمت epub 

محمد جواد محبی

یه درخواست کوچولو هم از شما دارم که در ادامه مطلب بهتون می گم لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید



برچسب‌ها: کتاب, زندگی, اکبر وکیلی تجره, خدا, رضایت
ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 17:40 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
داستانی درباره ی این موضوع: بني آدم اعضاي يكديگرند


معلم اسم دانش آموز را صدا كرد، دانش آموز پاي تخته رفت ، معلم گفت: شعر بني آدم را بخوان ، دانش آموز شروع كرد:

بني آدم اعضاي يكديگرند

كه در آفرينش ز يك گوهرند

چو عضوي به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

به اينجا كه رسيد متوقف شد ،معلم گفت: بقيه اش را بخوان! دانش آموز گفت: يادم نمي آيد ، معلم گفت: يعني چي ؟اين شعر ساده را هم نتوانستي حفظ كني؟! دانش آموز گفت:آخر مشكل داشتم مادرم مريض است و گوشه ي خانه افتاده ،پدرم سخت كار ميكند اما مخارج درمان بالاست، من بايد كارهاي خانه را انجام بدهم و هواي خواهر برادرهايم را هم داشته باشم ببخشيد، معلم گفت: ببخشيد همين؟!مشكل داري كه داري بايد شعر رو حفظ ميكردي مشكلات تو به من مربوط نميشه!در اين لحظه دانش آموز گفت:



تو كز محنت ديگران بي غمي 

نشايد كه نامت نهند آدمي

برچسب‌ها: بنی آدم, محنت, زندگی, معلم, ویدا
[ سه شنبه بیستم اسفند 1392 ] [ 8:3 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
به فرزندانت بگو: بخوابيد تا براى نماز صبح بيدار شويم 
که هم و غم شان آخرت باشد 

1653981739395196080016716899140n.jpg

و نگو: بخوابيد تا صبح براى مدرسه بيدار شويد 
مبادا که دنيا هم و غم شان شود.

برچسب‌ها: نماز, خدا, فرزند, ویدا رشیدی, دنیا
[ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ] [ 0:0 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
دانلود کتاب دوم بنده حقیر با نام  " لایک های عاشقانه یک حاجی " 
 

 


برچسب‌ها: کتاب, لایک, عاشقانه, ویدا, خدا
[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 0:33 ] [ اکبر وکیلی تجره ]

حیرانم دخترم کدام سوره را به عنوان مهر انتخاب خواهد کرد؟

نوشته‌ی یک خواهر:

وقتی‌که پدر و مادرم نامزد شده بودند، پدرم قصد کرده بود سوره آل عمران را حفظ کند و بجای مَهریه‌ به مادرم اهدا کند.

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

زمانی‌که من نامزد شدم، پدرم به نامزدم (شوهرم) گفت: تو باید یک سوره‌ای از قرآن را بجای مهر حفظ کنی. والا ازدواج دخترم با تو نخواهد شد.

از من خواستند تا یک سوره را انتخاب کنم و من سوره النور را انتخاب کردم ازین‌که این سوره حاوی قوانین زیادی است و به نظر من حفظ کردنش آسان نیست.

روز قبل از عروسی ما؛ با وجود این‌که مصروف آمادگی مراسم و نکاح بودیم، قرآن همواره در دست نامزدم بود.

البته جریان حفظ مکمل سوره یک ماه را دربر داشت

چند روز قبل از محفل عروسی، نامزدم نزد پدرم حاضر شد تا سوره را که حفظ کرده قرائت کند.

پدرم به نامزدم گفت: هر بار اشتباه کردی، مجبور هستی مکمل سوره را از آغاز آن قرائت کنی :))

شوهرم به قرائت سوره النور به صدای لطیف/ملایم آغاز کرد. این صحنه‌ی زیبا هرگز فراموشم نخواهد شد. من و ما درم به یکدیگر نگاه می‌کردیم و منتظر بودیم چه وقت اشتباه می‌کند تا از ابتدا شروع کند، که بدون شک در آن برای من “اجر” بود.

اما شوهرم خداوند برکت نصیبش کند مکمل سوره را حفظ کرده بود و حتی یکبار هم اشتباه نکرد.

وقتی‌که تمام کرد، پدرم او را در آغوش گرفت و برایش گفت: امروز حاضرم دخترم را برایت هدیه کنم ازین‌که مهر او و تعهدی که بامن داشتی را بجا کردی.

او (شوهرم) مالی به عنوان مهر به من نپرداخت و هیچ طلایی‌هم که ده‌ها ‌هزار هزینه دارد نخریدیم

او مرا با کلام خداوند (ج) قانع ساخت.

و این بود قرارداد بین ما

 

حالا پرسش اینجاست حیرانم دخترم کدام سوره را به عنوان مَهریه‌ اش در آینده انتخاب خواهد کرد؟

دیدگاه تان‌را نسبت به این پیام با ما درمیان بگذارید!

با تشکر از آقای عبدالوکیل نیکزاد


برچسب‌ها: مهریه, دختر, خدا, داستان واقعی, ازدواج
[ شنبه بیست و ششم بهمن 1392 ] [ 23:47 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻣﻨﯿﺮﻩ ﻋﺎﺑﺪﯾﻨﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﯿﮑﯽ ﮐﺮﯾﻤﯽ


ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﯾﻢ ﺧﺎﻧﻢ ﮐﺮﯾﻤﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺶ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ

ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻮشی ﺮﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﻩ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺴﺮﺵ ﻫﺴﺖ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ﻭ ﮐﻠﯽ ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺭﻓﺖ.

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﯽ ﺑﻮﺩ؟
ﮔﻔﺖ: ﻫﻔﺘﻪ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﮑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﮐﺰ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﯽ ﺳﺮﭘﺮﺳﺖ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻦ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮ ﺍﺯﻡ ﺧﻮﺍﺳﺖ.

ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻣﺎﺩﺭﺗﻪ. 


برچسب‌ها: نیکی کریمی, خاطره, منیره عابدینی, داستان واقعی, معرفت
[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 13:20 ] [ اکبر وکیلی تجره ]

قابل توجه کسانی که خیال می کنند بخاطر احساس سرور و شادی تنها راهش گرفتن چیزی از مردم هست نه دادن:

1779798 348873005250733 416721898 n

حکایت است که شیخی  با یکی از شاگردانش در بین باغها قدم می زدند و درحین قدم زدن بودند که کفشهای کهنه ای را دیدند و دانستندکه آنها مال مردفقیری است که در یکی از این  باغها کار  می کند و خیلی از کارش نمانده است که تمام کند و بزودی به سراغ کفشهایش می آید تا آنها را بپوشد....

شاگرد رو به استادش کرده می گوید : استاداجازه بده با دور انداختن این کفشهای کهنه ی آن مرد که ارزشی ندارند هم با با او شوخی و مزاح کنیم و هم او را از دست این کفشها راحت کنیم و خود را پشت درختان قایم نمایم و ببینیم او بخاطر پیدا نکردن این کفش های کهنه او عکس العملی از خود نشان می دهد...

شیخ بزرگوار در پاسخ به او گفت : فرزندم ما نباید به حساب فقراء خوشدلی کنیم و شادگردیم...

تو که دارایی داری می توانی به حساب خودت برای خودت شادی وسعادت را بیش از آن روشی که گفتی ایجاد کنی وآن اینکه شما به هرکفش کهنه او مقداری پول بگذار بعد مخفی بشویم ببینیم با دیدن آن پولها چه واکنشی از خود نشان می دهد..

همین کار را کرد ودیدند که او می آید ،پشت درختها مخفی شدند تا رد فعل آن کارگر فقیر را مشاهده کنند..هنگامی که او خواست کفشهایش را بپوشد پولها را دید حسابی به پولها نگاه کرد و چندین بار با دقت پولها را  این ور و آن ور کرد و گفت:خدایا خواب می بینم.. سپس به دور و اطرافش با دقت نگریست اما کسی را ندید..

پولها را در جیبش گذاشت ودو زانو به سجده افتاد وسپس با حالت گریان به آسمان نظاره کرد و با صدای بلند گفت : پروردگارا سپاسگزاریت را می کنم ای کسی که دانستی همسرم بیمار است وأولادم گرسنه هستند

شکرت ای کسی که مرا و فرزندانم را از نابودی و هلاکت نجات دادی...مدام داشت گریه می کرد در حالی که چشمانش را به آسمان دوخته بود...دانش آموز بسیار متاثر شد و چشمانش از اشک پر گردید...

شیخ در این هنگام به او گفت: آیا اکنون بیشتر احساس خوشبختی نمی کنی از آن پیشنهادی که ابتدا دادی؟ شاگردش گفت:استاد به من درسی دادی که هرگز در عمرم آن را فراموش نخواهم کرد..

اکنون معنای کلماتی را می فهمم که قبلا در زندگی ام نفهمیده بودم..

آری عطای چیزی به کسی بیشتر سرور آور تر از اینکه چیزی را از کسی بگیری

...منبع:ترجمه متن عربی از صفحه رسمی شيخ حاتم فريد واعر،16بهمن92،بابایی کزج،صادقیه تهران


برچسب‌ها: شیخ, داستان واقعی, مرد فقیر, شادی, عزیز بابایی
[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ 12:56 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
با سلام خدمت همه ی کاربران عزیز 

امیدوارم حالتان خوب باشد 

به دلیل درخواست شما عزیزان تصمیم گرفتم داستان های واقعی از زندگی  شما را در وبلاگ خودتان قرار بدهم لذا از همه ی شما عزیزان درخواست می کنم داستان های واقعی از زندگی تان را از طریق فرم تماس با ما برای من جهت درج در این وب ارسال نمایید با تشکر 

تماس با ما 

یا می توانید داستان خود را به آدرس ایمیل زیر بفرستید 

AvtKurd@hotmail.com




برچسب‌ها: داستان واقعی, ارسال, زندگی, خدا, اکبر وکیلی تجره
[ پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ] [ 13:15 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
همیشه وقتی از دین خدا حرف می زدم دوستان ، اطرافیان مسخره ام می کردند ، بهم می گفتن امول ، عقب افتاده ، عرب جاهل ، بی مغز .... چرا دروغ بگم بعضی وقتا واقعا عصبانی و ناراحت می شدم و دوست داشتم اون لحظه دعوا بکنم اما بازم می گفتم ایا رسول الله اینطوری برخورد می کرد ؟ انگار در اون مواقع روح مبارک رسول الله جلوی چشمام می اومد و می گفت : برو نمازت را بخوان .... حس عجیبی بهم دست میاد به خودم می لرزیدم انگار خدا و رسولش فقط با من دارن حرف می زنن .... بعد نماز خوندن بازم راهمو ادامه می دادم و روز از نو روزی از نو ... واقعا برام سخته دوستانم ، عزیزانم دارن مستقیم به طرف نابودی می رن ولی من هیچ عکس العملی نشون نمیدم نمی دونم تا حالا شده بدون فکر به دنیا و ادماش به مدت یه دقیقه سرتون رو بگذارید رو زمینو این حرفاو زمزمه بکنید : خدایا راهمو ، عشقمو ، ایمانمو ، نفسمو ، دوستامو ، خانواده امو ، عزیزانمو و همه اونایی که دشمنم هستن به راه عشق خودت متصل بکنی !!! خدایا من بنده ای توم *********************************** یکی از خواهرانم در وضعیت بدی قرار گرفته خدایا خودت کارشو راست و ریس کن خودت
برچسب‌ها: خدا, دین, خوشبختی, زندگی, امید
[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 10:49 ] [ اکبر وکیلی تجره ]

حدیث یک فداکاری عصر دوشنبه 10 بهمن سال 1379 خواستم ایرانیان بدانند که در چنین روزی در یکی دیگر از مناطق کردنشین ایران زمین و شهرستان کوچک کامیاران،

 

 نوجوان که نه! بزرگ مردی یازده ساله به نام حامد فریدی در راه بازگشت از مدرسه وقتی متوجه می شود که سه نفر از همسن و سالهای خودش در میان آب و یخهای شکسته شده روی گودالی ایجاد شده بر روی رودخانه پایین تر از مدرسه گرفتار شده و با مرگ حتمی دست و پنجه نرم می کردند بلافاصله برخلاف درخواست اکثر حاضران در صحنه که به علت ترس از شکستن مجدد مابقی یخها قادربه کمک نبودند با شهامت هرچه تمامتر برای کمک به آنها اقدام و در حالی که ابتدا توسط شال گردنش بهنام صادقی را لب گودال کشیده و کاملا بیرون می آورد و برای بیرون کشیدن دو نفر دیگر (هادی فضلی و آرش کمانگر) مجبور می شود ریسک بیشتری نماید و کاملا به لبه یخ برود و در حالی که کاپشن خود را درمی آورد و از آنها می خواهد یک آستین آن را بگیرند و با تلاش زیاد در حالی که وزن آن دو نفر به علت خیس شدن لباسهایشان در آب خیلی سنگینتر شده بود آنها را به لبه یخ می کشد و از مرگ حتمی نجات می دهد

 آن مرحوم در حالی که سعی می کند کاملاً آن دو نفر را به بیرون از آب بیاورد ناگهان یخ زیر پای خودش نیز می شکند و بعد از لیز خوردن با حالت شیرجه وار به داخل آب می افتد. 

آن بچه شیرغیور، شناگر خوبی بود ولی متاسفانه از نقطه ای دیگر که لایه ضخیمی از یخ داشته سربیرون می آورد و تلاش معصومانه اش برای شکستن یخ و نجات خود بی نتیجه می ماند (شخصاً زخمهای روی پیشانی و زیرناخنهایش را در غسالخانه مشاهده کردم که ناشی از سعی اش برای ضربه زدن و چنگ کشیدن زیر یخها بود) بعد از دقایقی و رسیدن معلمها و ابتدا دور کردن هادی و آرش از منطقه خطر و حتی تلاش دو نفر از آن بزرگواران که شناگر هم بودند 

برای بیرون آوردن حامدقهرمان، به علت سردی آب بی نتیجه می ماند تا اینکه بعد از یک ساعت و تخریب گودال توسط لودر و تخلیه آب جمع شده، جسد بی جان و یخ زده اش را جلوی چشمان و زجه های خواهر و مادرش بیرون کشیدند... 

حال، اگر من حقیر بعد از سالها و در سیزدهمین سالگرد درگذشت و یا می توان گفت شهادت یکی از فرزندان صلاح الدین ایوبی این مطلب را در دنیای مجازی منتشر کردم نه به عنوان دایی حامد بلکه با الهام گرفتن از مردانگی کسانی چون معلم فداکار مریوانی آقای محمد علی محمدیان و 

اینکه خیلی حیفم آمد که ایرانیان ندانند که چنین موارد و فداکاری هایی همیشه در این خطه از ایران عزیز وجود داشته اما بنا به دلایلی معمولاً هموطنانمان اطلاعی پیدا نمی کنند. 

خواستم یادآوری کنم که کردها جلوه ایثار ، فداکاری و مردانگی بوده و هستند و سن و سال تاثیری در این طرز فکر ندارد. 

چون حامد مدتی قبل داستان فداکاری معلم مرحوم ادهم مظفری را که برای نجات دخترشاگردش از چنگ رودخانه کام (روستای الک کامیاران) جان خود را تقدیم کرده بود شنیده بود. 

حامد خوانده بود که شهید حسین فهمیده ، دهقان فداکار و ... را که با فداکاری، نام خود را در در تاریخ ایران زمین ثبت کرده بودند. اما شاید برخی ها ندانند و یا نخواهند که این حدیث فداکاری منتشر شود و مثل دهقان فداکار و امثالهم در کتابهای درسی فرزندانمان نامی از آنها درج گردد! 

و جالب اینکه نهایت اهتمام مسئولین محلی هم نام گذاری دبستانی کوچک در داخل شهر و بعد از مدتی هم برچیدن تابلوی همان دبستان بود! 

البته لطف بزرگ اهدای لوح تقدیری هم در این رابطه به پدر آن مرحوم نباید فراموش شود!!! پس انشالله شما مخاطب عزیز هم با اشتراک گذاری این مطلب کمک خواهید نمود تا ... اجرکم عندالله عابدین حمیدی

 


برچسب‌ها: حامید حمیدی, کردستان, فداکاری, فداکردن, جان
[ سه شنبه هشتم بهمن 1392 ] [ 22:22 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 9:24 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
خانه ام ویران گشت ،،،

اما 

محال است که خانه ایمانم فروریزد !!!!!


* زلزله چند روز پیش ، شهرستان بستک ، استان هرمزگان


برچسب‌ها: ایمان, زلزله, بستک, ویدا رشیدی, خدا
[ دوشنبه شانزدهم دی 1392 ] [ 20:55 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

میگوینــد: بــاران کــه میزنــد …

بــوی ” خــاک “ بلنــد می شــود …

امــا …

اینجــا بــاران کــه میزنــد …

بــوی ” خدا ” بلنــد میشــود …!

بوی خدای مهربان تو ...
امکانات وب
 بازار 2020 avtkurd@hotmail.com

سامی یوسف اهنگ شادی

  RSS 

 جشنواره وبلاگ های برتر تحلیل آمار سایت و وبلاگ ترجمه انگلیسی به فارسی