به فکر نمازت باش مثل شارژ موبایلت .....

به فکر نمازت
باش مثل شارژ موبایلت!با صدای اذان بلند شو مثل صدای موبایلت! از انگشات
واسه اذکار استفاده کن مثل صفحه کلید موبایلت!قرآن رو همیشه بخون مثل
پیامهای موبایلت
خدایی ما کجاییم ................
|
๑۩۞۩๑داستان های واقعی و عبرت انگیز๑۩۞۩๑
" دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج"
| ||
|
شخصی نزد شیخ آلبانی امد و ادعا کرد که علم غیب میداند...و از شیخ خواست تا با او مناظره کند..... شیخ گفت به یک شرط حاضرم با تو مناظره کنم. برچسبها: علم غیب, شیخ آلبانی, داستان های واقعی, اکبر وکیلی تجره, خدا [ شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 ] [ 16:9 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
12.00
> پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسيد: «مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشينم؟» > دختر جوان با صدای بلند گفت: «نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم» > تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند. پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت: «من روانشناسی پژوهش می کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر ، گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟» > پسر با صدای بسيار بلند گفت: «200 دلار برای يک شب!!؟ خيلی زياد است!!!» > وتمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غير عادی کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد« من حقوق میخوانم و ميدانم چطور شخص بيگناهي را گناهکار جلوه بدهم!!» ************** ارسالی از شهلا آذر برچسبها: دختر, داستان واقعی, کتابخانه, س, ک [ جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 ] [ 12:34 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
مرد و زنی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد.
شیوانا به آنها گفت: “ساختمان خانه خود را برایم تشریح کنید.” نویسنده: فرامرز کوثری
برچسبها: خدا, شیوانا, زندگی, داستان های واقعی, سهم [ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 ] [ 0:49 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
تقدیم به همه سربازان وطن که در غربت عشق شان را فراموش نکردن ..... ![]()
برچسبها: سرباز, عشق, غربت, داستان واقعی, خدا [ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
به یاد سرای سالمندان سنندج
ﻫَﺮﭼﯽ ﺍَﺯﺵ ﻣﯽ ﭘُﺮﺳﯿﺪﯼ ﺩﺭ ﺟﻮﺁﺑﺖ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﻩﻣﺜﻼً ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ : ﻣَﻨﻮ ﻣﯽ ﺷﻨﺂﺳﯽ ؟ - ﺁﺭﻩ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ : ﺍﯾﻨﺠﺂ ﺧﻮﺑﻪ ﺑﺮﺁﺕ ، ﺭﺁﺣَﺘﯽ ؟ - ﺁﺭﻩ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ : ﺧﻮﺷﺤﺂﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﺂﯾﯽ ؟- ﺁﺭﻩ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ : ﻣﯽ ﺧﻮﺁﯼ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﯼِ ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺰﻧﯿﻢ ، ﺩﻟﺖ ﻭﺁﺷﻪ ؟! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖِ ﮐﻪ ﺍِﻧﻘﺪﺭ ﺟﯿﻎ ﻣﯿﮑﺸﻪُ ﺩﺁﺩُ ﻓﺮﯾﺂﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﻧﻪ! ﻧﻪ! ﻧﻪ! ﺑﻌﺪﺍً ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﺘﺂﺭ ﺁﺳﺂﯾﺸﮕﺂﻩ ﺑﻬﺖ ﻣﯽ ﮔﻪ : » ﺁﺧﻪ ، ﺑﺂ ﻫَﻤﯿﻦ ﺑَﻬﻮﻧﻪ ﺁﻭﺭﺩﻧﺶ ﺳَﺮﺁﯼِ ﺳﺂﻟﻤﻨﺪﺁﻥ « ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺁﻝُ ﻧﺒﺂﯾﺪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ ..
برچسبها: سرای, سالمندان, داستان واقعی, پدر, مادر [ سه شنبه هفتم خرداد 1392 ] [ 17:4 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
![]() برای اولین بار بود که دخترک به شهر بازی میرفت ، خیلی ذوق زده بود ، آخه اونقدر همکلاسی هاش از شهر بازی و دستگاهاش براش تعریف کرده بودن که هر جمعه بهونه شهر بازی رو میگرفت و مادرش هم که وضع مالی مناسبی نداشت و زندگی رو با درآمدی که از خیاطی برای این و اون بدست میاورد ، میگذروند ، قول هفته بعد رو بهش میداد. و حالا به آرزوش رسیده بود ..... اونقدر خوشحال بود که نمیدونست از کدوم دستگاه شروع کنه . دلش می خواست همه دستگاه هایی رو که دوستاش براش تعریف کرده بودن سوار بشه... اما هنوز چندتا دستگاه بیشتر سوار نشده بود که مادرش بادیدن کیف پول تقریباً خالیش ، دستش رو گرفت و گفت : بسه عزیزم دیگه باید بریم . دخترک اخماشو تو هم کرد و گفت : ولی مامان من هنوز ترن هوایی و سورتمه و .... و زن حرفشو قطع کرد و گفت : بقیه دستگاه ها باشه برای یه روز دیگه . دخترک که به گریه افتاده بود ، گفت : ولی اگه بابام زنده بود حتماً میزاشت بقیه دستگاه ها رو هم سوار شم . زن که اشک تو چشماش جمع شده بود ، دخترک رو در آغوش گرفت و سعی کرد آرومش کنه . در همین حال خانمی که دور از چشم همراهانش، شاهد ماجرا بود و تحت تأثیر حرفهای دخترک قرار گرفته بود ، از پشت سر دستشو گذاشت رو شونه زن و با لحن مهربونی گفت : ببخشید خانم این تراول از کیف شما افتاد . زن که جا خورده بود گفت : ولی ... من ... خانم مهربون حرفشو قطع کرد و گفت : بعضی وقتا پیش میاد ، مهم اینه که همدیگر رو ببینیم و مشکل هم رو درک کنیم . زن در حالیکه سعی میکرد اشک هاشو پنهون کنه ، برگشت و به دخترک گفت : گریه نکن دخترم اگه بابات نیست ، خدا هست .... هر دستگاهی که دوست داری میتونی سوار بشی.
برچسبها: دختر, شهربازی, مادر, پدر, خدا [ یکشنبه پنجم خرداد 1392 ] [ 9:2 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
شما دین خود را فروختید… ![]() بانوی باحجابی داشت در یکی از سوپرمارکتهای زنجیرهای در فرانسه خرید میکرد؛ خریدش که تمام شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندقدار زنی بیحجاب و اصالتاً عرب بود. صندوقدار نگاهی از روی تمسخر به او انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را میگرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز میانداخت. اما خواهر باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمیگفت و این باعث میشد صندوقدار بیشتر عصبانی شود! بالاخره صندوقدار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم و این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه میخوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر جور میخوای زندگی کن!» خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندقدار کرد… روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوقدار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت: «من جد اندر جد فرانسوی هستم… این دین من است و اینجا وطنم… شما دینتان را فروختید و ما خریدیم!» برچسبها: داستان واقعی, حجاب, دین فروشی, اکبر وکیلی تجره [ چهارشنبه یکم خرداد 1392 ] [ 14:48 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
ماشالله با اینکه معترضی ولی همه ی برنامه های ماهواره رو از حفظیا!!!!!!!!!! میدونم که اینو روی صفحه ی نظراتت نمیزاری ولی اگه ماهواره نداری چطوری برنامه هاشو از سیر تا پیاز حفظی؟؟؟؟ها چطوری؟؟؟من کافر نیستم ولی توام زیادی گاف زدی خاک تو سرمان با این وضعیتی که داریم بعدشم میگیم خیلی با فرهنگیم .... **************************************************** سلام مهدیه خانم اول خدا رو شاهد می گیرم و قسم می خورم ما ماهواره نداریم و اصلا هم مخالف ماهواره نیستم و این حرفو ناشی از یک تحقیق که مرتبط با دلایل طلاق در یکی از شهرهای کشورمان بود گذاشتم . یک تحقیق پژوهشی بود که این حرفا از رو از توی اون تحقیق دوستم بر داشتم . ضمنا که گفته هر کی ماهواره نگاه می کنه کافره نه مهدیه خانم من از این مطلب اصلا منظورم این نبوده و نخواهد بود ولی قبول کن فعلا ظرفیت و فرهنگ استفاده از ماهواره و سایر رسانه ها رو نداریم وگرنه ماهواره شبکه های مثبت هم داره نمونه اش نشنال جغرافی ، یا شبکه نور و سایر شبکه های دیگه .... راستی نظر شما رو هم توی وبلاگمون میذاریم که فقط توی صفحه نظرات نباشه بازم ممنون که به ما سر زدین برچسبها: نظرات, کاربران, پست, داستان, جواب [ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ 22:17 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
چقدر خنده داره که 5 دقيقه عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ولي 9۰ دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره! ![]() چقدر خنده داره که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم! چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و بحث ديني و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي کنيم و آزرده خاطر مي شيم! چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه و يا بخش از قرآن سخته اما خوندن 4۰۰ صفحه از پرفروشترين کتاب رمان دنيا آسونه! چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين رديف يک مکان مذهبي مثل مسجدهم تمايل نداريم! چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما براي بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم! چقدر خنده داره که شايعات روز نامه ها رو به راحتي باور مي کنيم اما سخنان پیامبران و قرآن رو به سختي باور مي کنيم! چقدر خنده داره که همه مردم مي خوان بدون اينکه به چيزي اعتقاد پيدا کنند و يا کاري در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! چقدر خنده داره که وقتي جوکي رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به ديگران ارسال مي کنيد به سرعت آتشي که در جنگلي انداخته شود همه جا را فرا مي گيرد اما وقتي که سخن و پيام الهي رو مي شنويد دو برابر در مورد گفتن و يا نگفتن اون فکر مي کنيد! خنده داره . اينطور نيست؟! داريد مي خنديد؟ داريد فکر مي کنيد؟ اين حرفارو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاس گذار باشيد که او خداي اعلي و دوست داشتني است. آيا اين خنده دار نيست که وقتي که مي خوايد اين حرفارو به بقيه بزنيد خيلي ها رو از ليست خودتون پاک مي کنيد بخاطر اينکه مطمئنيد که اونها به اين حرفا اعتقاد ندارند؟!!! خنده داره؟ ...... تاسف آور
برچسبها: داستان واقعی, خنده, گریه, تاسف, دعا [ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:56 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
دو داستان زیبا : دانش آموز و شغل آینده اش + دانش آموز و نقاشی اش دانش آموزان کلاس اول اگه از آنها بپرسی در آینده می خواهید چه کاره شوید جواب این است مهندس دکتر خلبان امادانش آموزی جوابی داد که دانش آموزان دیگر به اوخندیدند .او گفت میخواهم صحابی بشوم. معلم پرسید چرا صحابی؟ دانش آموز گفت به خاطر اینکه صحابی خدا را خیلی دوست دارد . مادرم هرشب داستان اصحاب را برایم نقل میکند. معلم در حالیکه سعی می کرد جلو سرازیر شدن اشکهایش را بگیرد دانست که این دانش آموز مادری باروحی بزرگ دارد . که هدف او اینچنین بزرگ است. یکی از دختران عکس یک قران کشیده بود . از نقاشیش تعجب کردم وگفتم مگه نفهمیدی من چه گفتم؟ من نگفتم قران بکشید گفتم بهار. جواب معصومانه اش مرا شوکه وشرمنده کرد. او جواب داد : مادرم میگوید قرآن بهار دلهای ماست. آری تربیت اینگونه است.
برچسبها: داستان واقعی, دختر, تربیت, صحابی, قرآن [ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 0:48 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
مناجاتی بسیار بسیار زیبا و تاثیر گذار خدایا مرا ببخش مرا ببخش اگر گناهان را دوست دارم خدایا مرا ببخش که تو را از یاد برده ام ... سازنده ی کلیپ : حبیب الله سربازی
برچسبها: خدا, مناجات, کلیپ, اسلامی, اکبر وکیلی تجره [ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 13:40 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
ویدیو کلیپ جدید از سامی یوسف با نام " مرا نیرومند ساز " (make me strong) ![]() باز هم با ویدیو کلیپ جدیدی از سامی یوسف با نام " مرا نیرومند ساز " (make me strong) در خدمت شما هستیم همراه با زیر نویس فارسی از وبلاگ دنیای موسیقی اسلامی. با تشکر از سرکار خانم "شیرخانزهی" بابت ترجمه متن. ترانه، آهنگ سازی و کارگردانی این ویدیو کلیپ کاری از خود آقای سامی یوسف هست. امیدوارم از دیدن کلیپ لذت ببرید... دانلود کلیپ با کیفیت HD از مدیا فایر (حجم: 96 Mb) برچسبها: آهنگ, ترانه, اسلامی, سامی یوسف, داستان [ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:27 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم. خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان. بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…. خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان بنده: خدایا سه رکعت زیاد است خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟ ………. خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله بنده: خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد! خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد. خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است. امشب با من حرف نزده. ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید. خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست. ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود! خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد. ملائکه: خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟ خدا: او جز من کسی را ندارد…. شاید توبه کرد….. ارسالی از یک بازدیدکننده ناشناس برچسبها: خدا, انسان, نماز, زیبا, نیایش [ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 21:31 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
مارال، کارگر جنسی ![]() مارال یکی از هزاران دختران ایرانی است که در خارج از کشور به عنوان کارگر جنسی به کار مشغول هستند. به دلیل بحرانهای مداوم اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و خانوادگی هرساله از ایران دختران و زنان بسیاری به خارج فرار میکنند. به این گروه باید تعداد دخترانی که به نام ازدواج، کار یا … توسط خانواده هایشان به فروش میرسند و یا بوسیله باندهای کودک ربا به خارج از کشور آورده میشوند را افزود. بدشانسترینشان پس از تجاوزهای مکرر، زنده زنده به قاچاقچیان اعضای بدن فروخته میشوند و آنها که زنده میمانند سرنوشت چندان بهتری ندارند.
برچسبها: داستان, عبرت, جنسی, کارگر, مارال ادامه مطلب [ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 12:38 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
خاک تو سرمان با این وضعیتی که داریم بعدشم میگیم خیلی با فرهنگیم .... بعدشم دعا می کنیم بلا سرمون نیاد واقعا ما کجاییم.... ************************************************* نه عزیزم پرچم بالا نیست . تو که این همه دیش رو پشت بومت داری و فرهنگ ترکیه و اروپا شده تز روشن فکریت بعد میای تو خیابون میگی آب دهن رو زمین نندازین شهر ما خونه ما ، هم تو بی عرضه ترین و ساده ترین و بی خیال ترین مردمی هستی که اینقدری برای آکادمی گوگوش وقت گذاشتی برا آینده کشورت وقت نزاشتی .... تو همونی هستی که حاضری برای یک پست که توش نوشته هرکی چند دقیقه میره حموم هزار تا لایک بفرستی به درگاه ایزد منان و بعد تا یک دختری میاد می نویسه من بیست دقیقه طول می کشه حموم رفتنم سریع بری بهش پیام بدی : سلام خانمی ، چه تفاهمی منم همینقدر میرم حموم . بیا با هم بریم حموم تایم بگیریم ... !!!! همین چیزا براتون مهم تره . فیسبوک براتون از نون شب واجب تره . شبکه جم از وقت خواب بچه ات واجب تره . شبکه ریور از بدبختی های شوهرت برات مهم تره . دید زدن صفحه های لختی برات از نیاز شب زنت مهم تره . تو همونی هستی که آخر شب بخاطر کاری که ابراهیم پاشا با سرورش کرد اینقدر اعصابت خورد میشه که به بچه ات پرخاش می کنی و روز بعد میری تو خیابون همچی راه میری که اگه ببرنت ترکیه حاضری تو میز گرد تمام سریال هاش به عنوان یک کارشناس شرکت کنی ، تو کارشناسی ، تو لیسانسی ، تو نگاهت اونقدر نفوذ داره و گیراست که اصلا یه وضعی ... افتخار می کنی دختر مردمو ببری خونه باهاش سکس کنی افتخار می کنی توی یه جمع مشروب بخوری افتخار می کنی ناموستو لخت جلوی چشمان آدم ها پست فطرت قرار بدی و بیگی اینا فقط دوست اجتماعی ان خاک تو سرت با این دوستای اجتماعی کجایی این دنیا قرار گرفتی وقتی دین نباشه غیرت میره شرف میره عزت میره ناموس میره انسانیت میره وجدان میره و در نهایت زندگی ات میشه یک زندگی حیوانی البته بلانسبت حیوان ***************************** حالا این وسط یکی بیاد از انسانیت و اسلام و خدا و صداقت و پیشرفت و .... حرفه بزنه بهش میگی پشت کوهی می گی بی فرهنگ میگی بدبخت میگی تروریست میگی حیوان **************************** برچسبها: درددل, تاسف, فرهنگ, پرچم, عزت [ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 23:45 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
رفتم نشستم کنارش گفتم : برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟ ![]() گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ، با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟ برچسبها: دختر, گل فروش, خواهر, عشق, داستان [ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ] [ 9:15 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
[ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ] [ 1:5 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
روت نمیشه جلو دوستات نماز بخونی ؟ ![]() به خاطر اصرار دوستات مسجد نمیری و میگی بعدا میخونم ؟ حجاب اسلامی رو کنار میزاری چون دخترای اقوام مسخرت میکنن؟ دوستات میگن مثل ما بیا رو خیابون تا شوهر گیرت بیاد ؟!!! گاهی جلو دوستات یه پک به سیگار میزنی تا نگن سوسوله ؟؟ و ... ــــــــــــــــــــــــــــــ این حدیث رو به حافظه دراز مدتت بسپار : کسی که به دنبال رضایت خداوند باشد ، حتی به قیمت ناراحتی و خشم مردم ، خداوند از او راضی خواهد شد و ( پروردگار باعث میگردد ) مردم نیز از وی رضایت پیدا خواهند نمود و هرکس به دنبال رضایت مردم ، به قیمت ناراحتی و خشم خدا باشد ، خداوند از وی ناراحت شده و مردم نیز از وی خواهند رنجید ( و وی را طرد خواهند کرد ) اینو خودم تجربه کردم و خیلیا رو دیدم که تجربه کرده اند . (من التمس رضى الله بسخط الناس رضي الله عنه وأرضى عنه الناس، ومن التمس رضى الناس بسخط الله سخط الله عليه وأسخط عليه الناس) أخرجه الترمذي في السنن.
برچسبها: نماز, خدا, عبرت, اکبر, حجاب [ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 15:56 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم. عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم. با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم. همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم ![]() همنفست نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم. و با یاد تو زندگی نمی کنم که روزی فراموشت کنم. با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم. عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم. با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم. همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم. همسنفست شدم که با عطر نفسهایت زنده بمانم. و با یادت زندگی می کنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست. همچنان لحظات زیبای با تو بودن می گذرد از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام ای همسفر من در جاده های نفسگیر زندگی. اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی می کنم آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستهایت و نگاه به آن چشمان زیباست زنده ام. ای همنفس من بدون تو این زندگی بی نفس است عاشق شدن برایم هوس است و مطمئن باش این دنیا برایم قفس است. با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت. و همچنان لحظات زیبای با تو بودن می گذرد لحظه هایی سرشار از عشق و محبت. با تو بودن را می خواهم نه برای فرداهای بی تو بودن. با تو بودن را می خواهم برای فرداهای در کنار تو بودن. با تو بودن را می خواهم برای فرداهای عاشقانه تر از امروز. پس ای عزیز راه دورم با من باش در کنارم باش و تا ابد همسفرم باش. برچسبها: عشق, زندگی, نفس, دوستت, love [ چهارشنبه سی ام اسفند 1391 ] [ 16:36 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
[ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ] [ 10:35 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
بيايد خود را محاسبه كنيم : بيايد به اين توجه نكنيم پوستمان از چه رنگى هست بلکه از خود بپرسیم که چگونه انسانی هستيم؟ بيايد تعداد لباسهايمان در كمد را نشماريم بلکه از خود بپرسیم تا حالا به چند نفر لباس پوشانديم؟
بيايد به اين فكر نباشيم كه زیربنای خانه مان چندمتر است بلکه از خود بپرسیم تا حالا به چند نفر در خانه مان خوش آمد گفتيم؟
بيايد به فكر منطقه ای كه در آن زندگی میكنيم نباشيم بلکه از خود بپرسیم چگونه با همسایگانمان رفتار مى كنيم؟
بيايد تعداد دوستانمان را نشماريم بلکه از خود بپرسیم تا حالا برای چند نفر دوست و رفیق خوبى بوديم؟
بيايد میزان درآمد خود رو نسنجيم بلکه از خود بپرسیم آیا فقیری را دستگیری نموديم؟
بيايد به عنوان و مقام شغلی خود توجه نكنيم بلکه از خود بپرسیم آیا سزاوار آن هستيم وآن را به بهترین نحو انجام ميديم؟
بيايد به نوع اتومبیلی كه سوار مى شيم اهميت نديم بلکه از خود بپرسیم که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رسانديم؟
با اين حال بيايد از خود بپرسيم آیا با خواندن اين پست برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی میکنيم؟
باشد كه هميشه به فكر همنوعان خود باشيم و رضاى الله را در نظر بگيريم (به كسى كه در زمين است رحم كن تا كسى كه در آسمانهاست به تو رحم كند) برچسبها: خوشبختی, شب, سایه, قرآن, خدا [ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ] [ 10:21 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
داستانی که به خاطرش هم خوشحال شدم وهم گریستم، این داستان زندگی
دو زوج جوان است که برای ما ثابت می کند که جمال و زیبای ظاهری در زندگی زناشویی
چندان مهم نیستند، بلکه مهترین چیز عبارتند: ![]() دوست داشتن....
برچسبها: زندگی, زن, مرد, عشق, گریه [ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ] [ 10:11 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
آن ها در این طبقه اقامت کردند. مسئول پذیرش به ایشان گفت: سیستم ما، مثل سیستم شما نیست؛ به آسانسورها برنامه ای داده شده تا در ساعت ۱۰ شب بسته شوند. اگر هم قفل شوند هیچ نیرویی نمی تواند آن ها را باز کند. فهمیدید؟! گفتند: بله! فهمیدیم. روز اول…. برای گردش به بیرون رفتند و قبل از ساعت ۱۰، در خانه ی خود بودند. روز دوم تا ساعت ده و پنج دقیقه دیر کردند. آن ها با حداکثر سرعت خود آمدند اما ای وای که …!! آسانسور ها قفل شده اند! آنها التماس نمودند، حتی نزدیک بود گریه کنند! اما فایده ای نداشت… پس تصمیم گرفتند از پله ها بالا بروند! … یکی از آن ها گفت: من پیشنهاد می کنم هر کدام از ما داستانی بگوید؛ داستانی که ۲۵ طبقه طول بکشد…همین طور تا نفر سوم، تا این که به آپارتمانمان برسیم. گفتند: توکل کن بر خدا و تو شروع کن… گفت: من لطیفه هایی برای شما می گویم که شکمتان را از شدت خنده، پاره پاره کند! گفتند: خیلی خوب! … و واقعا همین طور هم شد. او برایشان گفت و گفت تا این که مانند دیوانه ها شده بودند و ساختمان از خنده هایشان به لرزه در آمده بود. سپس نوبت دومی رسید. او گفت: من داستان هایی برایتان دارم ولی کمی جدی است… آن ها قبول کردند… پس ۲۵ طبقه ی دیگر، با این داستان ها همراه شدند. اما سومی گفت: من داستانی به جز داستان های مشقت و همّ و غم نمی دانم… در ضمن به اندازه ی کافی داستان طنز شنیده اید. گفتند: بگو ما بسیار مشتاقیم که بخوانیم. پس شروع کرد داستان هایی برایشان گفت که پر از مشقت ها بود؛ داستان هایی که زندگی پادشاهان را هم سیاه می کرد. وقتی به در آپاتمان رسیدند بسیار خسته بودند… او (سومی) رو کرد به آن ها و گفت: و اما قصه ی آخری؛ -که بدترین قصه ی مشقت بارِ زندگیِ من به حساب می آید- این است که ما کلید اتاقمان را نزد مسئول پذیرش در طبقه ی هم کف فراموش کرده ایم… پس غش کردند. نتیجه: جوان در ۲۵ سال اول زندگی اش، به بازی ها و سرگرمی ها مشغول می شود و حماقت هایی را در این بین انجام می دهد… او این زندگی را با عبادت و خشوع و عقل و درایت پر نمی کند. … سپس در ۲۵ سال دوم زندیگیش، جدیت شروع می شود: او ازدواج می کند و برای فرزندانش روزی می آورد… او در زندگی غوطه ور می شود… تا به سن ۵۰ سالگی می رسد…سپس در ۲۵ سال آخر زندگی اش، (همان طور که در حدیث نیز آمد: سن امت من بین ۶۰ و ۷۰ است و کمترینشان از این سن تجاوز می کنند) مشقت شروع می شود…. اموال برای مداوا مصرف می گردد… همّ و غم فرزندان شروع می شود… تا این که مرگ فرا می رسد…. به یاد داشته باش که کلید بهشت را در ۲۵ سال اول زندگی اش فراموش کرده بود… اکنون نیز در حالی که بی چیز است نزد خداوند آمده… او از خداوند می خواهد که او را بازگرداند: ” رب ارجعون…” … و حسرت می خورد: “لو أن الله هدانی لکنت من المتقین” اگر خداوند راهنمائیم میکرد از زمره پرهیزگاران می شدم وفریاد می زند: “لو أن لی کرة..” کاشکی بازگشتی به دنیا برایم میسّر می بود پس به او پاسخ داده می شود که: اللهم اعنا علی ذکرک و شکرک و حسن عبادک بار الها، ما را برای یادکردنت، برای شکر نمودنت و برای خوب عبادت کردنت یاری نما. مترجم: تابش با تلخیص [ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ] [ 10:2 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
[ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 23:45 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
روزی باراک اوباما و جورج و. بوش در یک کافه در داون تاون دی.سی نشسته بودند !!! مردم که از حضور رئیس جمهور حاضر دموکرات در کنار رئیس جمهور سابق جمهوری خواه در یک کافه درجه 3 ، جنوب شهر واشنگتن و ظاهراً بدون محافظان، آن هم در کنار هم حیرت کرده بودند ، و از آن جا که سوال از رئیس جمهور حق مسلم هر آمریکایست !! به سراغ آنها رفتند و پرسیدند شما اینجا چه میکنید !!! باراک پاسخ داد : ما در حال طراحی نقشه جنگ جهانی سوم هستیم !! ![]() جورج که هنوز در فکر بود ، یک مرتبه پاسخ داد : هدف ما از برپایی این جنگ کشتن 1.2 میلیارد مسلمان و آنجلینا جولیست !!!! مردم حیرت زده فریاد زدند : آنجلینا جولی را برای چه میخواهید بکشید !؟ . [ حتماً شما هم الان دارید به این فکر میکنید که چرا می خواهند آنجلینا را بکشند !؟ ...... درسته !؟ ...... ....... ] . . . . . . . . . جورج با لبخند موزیانه ای رو به باراک کرد و گفت : " دیدی گفتم ، هیچکس نگران 1.2 میلیارد نفر مسلمان نیست !!! بنویس داداش اون با من !!! ــــــــــــــــــــــــــــــ خدایا عزتمون رو بهمون برگردون آمین برچسبها: آمریکا, داستان, واقعی, اسلامی, مسلمان [ چهارشنبه دوم اسفند 1391 ] [ 14:50 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
" دختر صیاد " مرد صیادی سه دختر داشت و هر روز یکی از آنها رو با خودش به کنار رودخانه میبرد تا در صید بهش کمک کنند و شب هنگام با سبدی پر از ماهی برمیگشت . در حالی که در یکی از روزها صیاد با دخترانش غذا میخورد . بهشون گفت : ماهی تنها زمانی در تور صیاد میوفته که از ذکر خدا غافل بشه ! یکی از دختران گفت : آیا بجز انسان کسی به ذکر و تسبیح خداوند میپردازه ؟ صیاد : همانا همه مخلوقات خداوند به ذکر خداوند میپردازه ، و به این امر ایمان دارند که او خالق آنهاست . دختر از حرف پدرش تعجب کرد و گفت : ولی ما صدای تسبیح اونا رو نمیشنویم ؟! پدر تبسمی کرد و گفت : هر کدام از مخلوقات خداوند زبانی دارند که بوسیله آن بتونند با هم جنسشون ارتباط برقرار کنند و با همان نیز به ذکر خداوند میپردازند. و خداوند بر همه چیز قادر و تواناست . فردا هنگامی که نوبت لیلی شد تا با پدرش به رودخانه بره ، تصمیم گرفت کار خاصی انجام بده پدر به کنار رودخانه رسید ،و شروع به صید کرد، در حالیکه دعا میکرد خداوند به اونها روزی بده .. و هر بار ماهی بزرگی میگرفت دختر کوچکش لیلی ماهی رو به آب بر میگردوند !! نزدیک غروب بود ، و پدرش قصد بازگشت به خونه رو داشت . به سبد نگاهی کرد و دید خالیه ! در حالیکه بشدت تعجب کرده بود گفت : ماهی ها کجاست - لیلی - چیکارشون کردی ؟ ليلى: اونارو به رودخونه برگردوندم . پدر : چطور اینکارو کردی ، تو که دیدی چقدر برای بدست آوردنشون زحمت کشیدیم !؟ ليلى: پدر دیروز شنیدم که میگفتی : " ماهی تنها زمانی در تور صیاد میوفته که از ذکر خدا غافل بشه ! " منم دوست نداشتم چیزی که خدا رو ذکر نمیکنه وارد خانه مان بشه صیاد در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : آری دخترم تو راست میگی . و با سبد خالی به منزل برگشت!!؟ در اون روز امیر شهر در حال بازرسی احوال مردم بود ، زمانیکه به در خانه صیاد رسید احساس تشنگی کرد ، درب منزل رو زد ، و ازشون خواست قدری آب بهش بدهند .. خواهر لیلی آب رو به امیر داد ، امیر از آب نوشید ، خدا رو شکر کرد، سپس کیسه ای پر از سکه بهشون داد و گفت : دخترم این هدیه ای از طرف من به شماست .. و امیر به راهش ادامه داد .. خواهر لیلی در رو بست ، و داشت از خوشحالی پرواز میکرد، مادر گفت:خداوند نعمتی بهتر از ماهی ها به ما ارزانی داشت! ولیکن لیلی گریه میکرد ، و در این شادی با اونا همراه نشد . پس همگی تعجب کردند ، پدرش گفت :چه چیزی باعث شده گریه کنی -؟ ليلى: پدر جان این مخلوق خداوند انسان به ما نگاهی انداخت - در حالیکه از ما راضی بود - پس بدانچه او به ما عطا کرد خشنود و راضی گشتیم ، حال بدین فکر کن اگر خالق این انسان به ما نظر کند در حالیکه از ما راضیست ... |؟ پدر از صحبت دخترش بیش از دینارهای بدست آمده خوشحال شد و گفت : بی شک حمد سو ستایش از آن خداست که در منزل من شخصی را قرار داد تا ما را به یاد فضل و بزرگی او بیاندازد برچسبها: داستان, دختر, صیاد, خدا, یاد [ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 ] [ 0:18 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم برچسبها: داستان, واقعی, خانواده, ویدا, عشق [ دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ] [ 9:50 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
[ شنبه دوم دی 1391 ] [ 14:53 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد.
دختر کوچک پرسید: "پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟" معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که: "نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است." دختر کوچک گفت: "وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مىپرسم." معلم گفت: "اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟" دختر کوچک گفت: "اونوقت شما ازش بپرسید."
برچسبها: دختر, نهنگ, بلعیدن, حضرت یونس, داستان [ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 ] [ 19:12 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
خاطره شنیدنی از کمک به موسسه بیماران سرطانی محک
اواخر سال ۸۰ بود . اجازه داده بودن که محک توی پاساژ ونک واسه تبلیغ و جمع آوری کمک مردمی یه میز بذاره . یه شب نوبت من بود که پشت میز باشم . دیدم یه پسر بچه ۷ ، ۸ ساله که آدامس میفروشه اون دور بر می چرخه . اومد جلوی میز واستاد ، انگار بلد بود ش نمیشه. صداش کردم که یه آدامس ازش بخرم که شاید سوالش رو هم بپرسه. خلاصه در حین خرید آدامس و دادن ۱۰۰ تومنی پرسید : واسه چی برای این بچهها پول جمع می کنید ؟ مگه مامان و بابا ندارن ؟
من : چرا ! اما وضع مالیشون خوب نیست! ... انگار با این حرف ۱۰۰ فحش بهش داده باشم ! عصبانی شد گفت : برن کار کنن ! مثل من ! من هم کار می کنم من : خوب این بچهها مریضن ، بدنشون درد می کنه ، نمی تونن از تخت بیمارستان بیان پایین . واستاد چند ثانیه منو بر و بر نگاه کرد بعدش یه دونه از آدمس هاش رو انداخت توی قلک محک و گفت : بدینش به یکی از همون بچه ها. یه لبخند زد و دوید رفت . انگار یخ زده بودم . اصلا زبونم بند اومده بود. یه لحظه احساس کردم چه قدر در برابر وسعت قلب اون بچه من کوچیکم و کی می تونه واسه اون آدامس ۱۰۰ تومنی قیمت تعیین کنه ؟! توی جعبه آدامسهای اون بچه ۷،۸ تا آدامس بود که یکیش رو بخشید . بعدش وقتی مردم میومدن و من براشون در مورد محک توضیح میدادم تا یه کمکی به بچههای سرطانی بکنن از کر بودن دل این همه آدم خندم می گرفت ! آدم بزرگهایی که باید ۲۰ دقیقه براشون از کارهای محک بگم تا شاید یه ۱۰۰۰ تومنی بندازن توی قلک اون هم بیشتر مواقع با اکراه و کودکی که فقط کافی بود براش بگم این بچهها "درد" دارن... با تشکر از الناز هارونیان برچسبها: محک, سرطانی, کودکان, خاطره, واقعی [ شنبه چهارم آذر 1391 ] [ 13:34 ] [ اکبر وکیلی تجره ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||