ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻤﺎﻧﯿﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺭﻩ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﺷﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﯽ .

 

http://2012-03-18.ygx.net/2013/12/iranian-women-prostitutes-iran.jpg

 

ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﮐﺮﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﻠﺮﺯﯾﺪ ﻭﻟﯽ ﺳﺨﻦ ﻧﻤﯽ ﮔﻔﺖ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﻋﺸﻘﺶ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﻮﺩ ... ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺍﺑﺮﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺑﻮﺳﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ...

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭼﺮﺥ ﺧﯿﺎﻃﯽ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﺪ ... ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﯽ ﺳﻮﺧﺖ ﻭﻟﯽ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺁﻣﺪ ... ﭘﺴﺮﮎ ﭼﻨﺪ ﺗﮑﺎﻥ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﯼ ﻋﺮﻭﺳﮑﻢ؟؟؟

ﭘﺴﺮﮎ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﯾﺪ، ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ... ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﻥ ﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ ...

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻋﺮﻭﺳﮑﺶ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﯾﺴﺖ ... ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ ... ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﮎ! ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻗﺼﻪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮕﻔﺘﯽ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺷﺪﻡ


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، لحظات برگزیده ، پیامکی از سوی خدا ، داستان های اسلامی ، داستان های واقعی و عبرت انگیز ، داستان های ارسالی کاربران ، مطالب ارسالی کاربران
برچسب‌ها: فاحشه , دختر , پسر , زندگی

تاريخ : جمعه بیستم تیر 1393 | 23:34 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

مسابقه * پیامکی به رسول خوبی ها * ویژه ماه مبارک رمضان - یاران غریب A.V.T

مسابقه پیامکی ماه مبارک رمضان

 

تصور کنید که همین الان رسول الله صلوات الله و علیه در مقابل شما قرار گرفته است اولین حرفی که به ایشان می زنید چیست؟

لطفا جواب های خود را در قالب پیام کوتاه تا اولین جمعه ماه مبارک رمضان به شماره سامانه پیامکی  5000248747 ارسال نمایید.

پیام های شما در یک کتاب چاپ خواهد شد و به 2 پیام برگزیده در پایان ماه مبارک رمضان جوایزی به رسم یابود اهدا خواهد شد.

 


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، آهنگ ها و کلیپ های اسلامی ، ویژه ماه مبارک رمضان ، اطلاعیه ها ، مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، پیامک تصویری
برچسب‌ها: مسابقه پیامکی , رمضان , رسول الله , AVT , خدا

تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر 1393 | 0:5 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

سلام هر چند شاید این مطلب خیلی به موضوع وبلاگ ربط نداشته باشه اما چون کلیپ زیبایی بود برای دانلود گذاشتم لطفا حتما ببنید 

 

 

درددل های معاذ کودک نابینای 10 ساله حافظ کل قرآن 

 

دانلود 

 


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، آهنگ ها و کلیپ های اسلامی ، ویژه ماه مبارک رمضان ، مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، مناجات با خدا ، شعر این خروش بی صدا ، داستان های اسلامی
برچسب‌ها: معاذ , کلیپ اسلامی , رمضان , حافظ قرآن , نابینا

تاريخ : یکشنبه هشتم تیر 1393 | 15:21 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

 

وقتی به دنیا آمدم گفتند بگرد که گشتن از آن توست و اکنون از جستجویی نافرجام

 می آیم که خود را گم کرده ام.از جستجویی که نمی دانم به کجا ختم خواهد شد .

 کوله باری نیست مرا جز دوری.

 دوری از که ؟ از خودم یا خود او ؟ خودش می داند.

 حال من گم شده ام .

 و تنها می دانم خدا مهربان است ...

 زمزمه خواهم کرد همان طور که او از برایم مدام می گوید

 (هیچ گاه برای پیدا شدن دیر نیست کافی است راهنما را بشناسیم )

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

 مثل آسمانی که امشب می بارد....

 و اینک باران

 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

 و چشمانم را نوازش می دهد

 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

خدایا ببخش مرا که دلم گاه میگیرد و ماوایی جز تو ندارم که با وی در میان بگذارم

 ببخش مرا که از خیلی چیزها آزرده میشوم و تنها به تو میگویم

 

ببخش مرا که توان شکر ندارم که آن همه خیر که به من بخشیدی را شکر گذارم

 دلتنگ حدیث رفتنم

 من جا مانده‌ام

 شاید خواب بوده‌ام، شايد در واژه‌ها گم شده بودم

 اما  من تو را در همين واژه‌ها پيدا كرده‌ام

 تو آن حقيقت آشكاري هستي كه هميشه در خانه دلم جا داري و تو فراتر از همه كلماتي

 خداوندا با تو سخن میگویم .... تویی که محرم تمام اسرارم بوده و هستی

 ميروم و ميروم تند ... اما آرام ميرسم ... میرسم به آستانه‌ای که سالهاست آنرا گشوده‌ای

 تا مرا عبور دهي از خاك به عرش

 الهي از من بگير ، هر آنچه تو را از من ميگيرد

 

با تشکر از سرکارخانم ویدا داداشی از سنندج 


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، پیامکی از سوی خدا ، مناجات با خدا ، شعر این خروش بی صدا ، پیامک تصویری ، به سوی خوشبختی ، مطالب ارسالی کاربران
برچسب‌ها: مناجات , ویدا داداشی , خدا , زندگی , امید

تاريخ : یکشنبه یکم تیر 1393 | 8:31 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

  دانلود دکلمه ویدیویی بسیار زیبا از زنده یاد خسرو شکیبایی 

 

خسرو شکیبایی

 

دانلود 


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، آهنگ ها و کلیپ های اسلامی ، مناجات با خدا ، پیامک تصویری
برچسب‌ها: دکلمه , خسرو شکیبایی , نماهنگ زیبا , خدا , عشق

تاريخ : سه شنبه بیستم خرداد 1393 | 6:50 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
تاريخ : شنبه دهم خرداد 1393 | 23:14 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
پسر 10 ساله ای وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت. 
پسر پرسید: بستنی شکلاتی چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت. پسرک پول خردهایش را شمرد، بعد پرسید بستنی معمولی چند است؟
خدمتکار با توجه به اینکه تمامی میزها پرشده بود و عده ای نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودند، با بی حوصلگی گفت: 35 سنت.
پسرک همان بستنی معمولی را سفارش داد. خدمتکار بستنی را آورد و صورت حساب را به پسرک داد و رفت..!
پسرک بستنی اش را تمام کرد، صورت حساب را به صندوق پرداخت کرد و رفت...
هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت..! پسر بچه روی میز کنار بشقاب خالی 15 سنت انعام گذاشته بود؛ در صورتی که می توانست بستنی شکلاتی بخرد.
.
.


شکسپیر چه زیبا می گوید:
بعضی بزرگ زاده می شوند،
برخی بزرگی را به دست می آورند،
و بعضی بزرگی را بدون اینکه بخواهند با خود دارند..!


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، به سوی خوشبختی ، داستان های شیوانا ، مطالب ارسالی کاربران
برچسب‌ها: بزرگ مرد , پاداش , بستنی , پسرک فقیر , زندگی

تاريخ : پنجشنبه یکم خرداد 1393 | 16:47 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

پ اولین حرف خدا برای تو....


بابا وقتی تو را صدا می کنم دلم قرص می شود در برابر سختی ها و مشکلات. مردانگی و سخت کوشی ات در پشت کلمه لطیف و زیبای بابا نهفته است.بابا همیشه پشت و پناهم باش. بابا روزت مبارک


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، پیامک تصویری ، مطالب ارسالی کاربران
برچسب‌ها: پدر , عشق , خانواده , امید , زندگی

تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 | 7:4 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

 

نامه ی عاشقانه به عشقم که ایدز داشت....

 

 

سلام ساراجان

می دونم اصلا حالت خوب نیست تقریبا یک هفته شده که بهت خبر دادن به بیماری ایدز مبتلا شدی ، همه از دور و برت دور شدن ...

حتی پدر و مادرت و خانواده ات ...

همه می گن طفلک سارا 25 سالشه هنوز جونه

دوستات به چشم به فاحشه نگات می کنن

یه سری هم می گن خودش مقصره چون خودش خواست با اون پسره بی وجدان ارتباط داشته باشه ...

و همه اش حرفو و سرکوفت

نفسی برات نمانده ...

همه ش گریه گریه گریه

منم نمی خوام توی این نامه بهت ترحم کنم و برات دل بسوزانم نه اصلا

ببین سارا من 4 ساله با تو دوستم از زمانی که وارد دانشگاه شدم وقتی دیدمت نگاه معصومت من رو آروم می کرد نمی دونم چرا ؟

اما اینطوری صدات همیشه روحیه من قوی تر می کرد

همه ش به تو فکر می کردم و دوست داشتم مثل تو باشم اما من بچه روستا بودم و تو بچه شهر ...

تفاوت فرهنگی زیادی داشتیم اما خوبی های تو ، محبت های تو به من حتی تو سلام کردنت خیلی خوب بود خیلی ...

همیشه حرف از خوبی های تو برای خانواده ام تو روستا شیرین بود

مادرم دعات می کرد خواهرم مشتاق دیدارت .

سارا نمی خوام سرتو درد بیارم اصلا شاید این نامه ب منو هم نخونی ولی من رفیق نیمه راه نیستم ...

من چهار ساله با تو زندگی کردم ، چهارساله با خنده هات خندیدم ، چهارساله با گریه هات گریه کردم ، چهار ساله باهات نفس کشیدم چطور بی خیالت بشم ها ؟

سارا یه عمره خرابتم

اگه دوست نداری منو ببینی ولی من دلم برات خیلی تنگ شده خیلی

می خوام دوباره باهات برم دربند ...باهات برم پارک ... باهات برم دانشگاه

اخه بی معرفت درسته این بیماری درمانی نداره اما قرار نیست تو هم ناامیدانه بقیه عمرتو هم خودتو زجر بدی هم منو ...

شاید نتونی تا اخر عمرت ازدواج بکنی سخته می فهم ..

غیرقابله تحمه واقعا سخته اما تو می خوای همین طوری گوشه خونه بشینی و گریه کنی ؟

یه سری به کتاب خدا بزن فقط یک ایه از قرآن رو برات می خونم : لا تقنطوا من رحمه الله

 

تو که عربیت خوبه معنیش چی میشه اره خودشه : از رحمت خدایت ناامید نشو خدایی خودت نه خدایی مردم اطرافت

اگر یک ثانیه از عمرتم باقی باشه دلیل نمیشه بشینی گریه بکنی ...

دلیل نمیشه من رو هم تنها بذاری

حق نداری ...

نامه ی من خوب نبود بچه روستایی هستم کم سواد هستم دیگه ....

 

ختم کلام با من ازدواج می کنی ؟

*************************************************************

اگه دختری یا پسری به هر دلیلی به بیماری ایدز مبتلا شدند براتون مهم نباشه فقط بدونید اونا هم انسان هستند و حق دارند زندگیشون رو ادامه بدن.

نباید بد نگاهشون بکنید

نباید به این ادم ها توهین کنید

نباید زجرشون بدین

نباید اذیتشون بکنید

لطفا بفهمید

ببخشید یه کم تند حرف زدم 

با تشکر 

 


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، لحظات برگزیده ، پیامک تصویری ، داستان های اسلامی ، داستان های واقعی و عبرت انگیز ، مطالب ارسالی کاربران ، نظرات کاربران
برچسب‌ها: ایدز , خدا , زندگی , عشق , دوستت دارم

تاريخ : سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 | 22:34 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ ﺧﻮﺑﯽ ؟؟
ﻣﺮﺳﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺩﯾﺪﻧﻢ ... ﻋﺸﻘﻢ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎﯼ ﺩﯾﺪﻧﻢ ﺑﺎﺷﻪ ؟؟
ﻭﺍﯾﺴﺎ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﺮﺍ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺧﯿﺴﻪ !
ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟؟
ﺗﻮ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮔﺮﯾﺖ ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ..
ﻋﺸﻘﻢ ﻧﮑﻨﻪ ﺩﻟﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻦ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﻧﻪ ؟؟

ﺭﺍﺳﺘﺶ ...
ﻣﻨﻢ ﺩﻟﻢ ﻭﺍﺳﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ .. ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺑﺲ ﮐﻦ ﺩﯾﮕﻪ ..
ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﻢ ﻣﺤﻠﯽ ﻫﺎﺕ ،
ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﺕ ، ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﯽ ﻣﺮﺍﻣﯽ ﻫﺎﺕ ..
ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﻗﺒﻞ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺨﺸﯿﺪﻣﺖ ﻭﻟﯽ ﻫﺮﭼﯽ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﺗﻮ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﯼ ﻭ ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ ..

ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮﻡ ﻗﺸﻨﮕﻪ ؟؟
بغل كن قبرمو بذار آروم شم يكم ، من دستم ديگه از اين دنيـا كوتـاهه
ﺩﺳﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﮑﺶ ﺭﻭ ﺳﻨﮒ ﻗﺒﺮﻡ ﺗﺎ ﺁﺭﻭﻡ ﺷﻢ ...

ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺨﺸﯿﺪﻡ 

************************************************

این پست توسط دختری به اسم سیما خانم برامون فرستاده که نامزدشو در تصادف از دست دادن برای شادی روح نامزدشون دعای خیر بکنید با تشکر 




موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، لحظات برگزیده ، داستان های ارسالی کاربران ، مطالب ارسالی کاربران
برچسب‌ها: عشق , نامزد , مرگ , نفس , زندگی

تاريخ : چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 | 14:30 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
 
سلام به همه کاربران عزیز وبلاگ خودتان

امیدوارم حال همه ی شما عزیزان خوب باشه از امروز می خوام یک کار خیره کوچیکو با همکاری شما عزیزان شروع بکنم

http://static.shahr24.ir/Files/Comm/2013/tenchargelogo_Fixd.jpg

اونم اینه با همکاری شرکت سامان سیستم پرداز کیش تهران یه فروشگاه شارژ موبایل راه اندازی کردیم که 50 درصد درآمد حاصل از فروش را به یک موسسه خیریه واریز خواهد شد

اولین موسسه خیریه هدف : موسسه ئاسوی بی نیازی کوردستان
 
http://asoybeniazi.org/templates/paradise/images/TemplateBG.jpg

اینم لینکش
 

 

 


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، اطلاعیه ها ، پیامک تصویری ، به سوی خوشبختی
برچسب‌ها: شارژ ایرانسل , کار خیر , همراه اول , کار خوب , رایتل

تاريخ : دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 | 13:58 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
سال ۸۶، چهارشنبه بازار شهرستان نور از توابع استان مازندران، شاهد نزاع خیابانی بود که منجر به قتل «عبدالله حسین‌‌زاده» نوجوان ۱۷ ساله شد. بلال که هم سن و سال عبدالله بود به عنوان قاتل شناخته شد. پدر و مادر عبدالله که پسر کوچکترشان را در جریان یک تصادف از دست داده بودند باید داغ عبدالله را هم تحمل می‌کردند. حالا پس از ۷ سال، آن‌ها در پای چوبه دار از انتقام انصراف دادند و اکنون با تنها دخترشان زندگی می‌کنند. عبدالغنی حسین‌زاده پدر عبدالله یکی از پیشکسوتان فوتبال مازندران است و به آموزش فوتبال می‌پردازد. او تصمیم دارد با دیه دریافتی مدرسه فوتبالی به نام پسرش در شهرستان نور راه اندازی کند.


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، لحظات برگزیده ، پیامکی از سوی خدا ، پیامک تصویری ، مطالب ارسالی کاربران
برچسب‌ها: اعدام , گذشت , عبدالله حسین‌‌زاده , عبدالغنی حسین‌زاده , فوتبال

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 14:34 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

شیخ علی طنطاوی رحمه الله می‌گوید:

tumblr_loertomx091qdvvv1o1_500هنگامی که در سوریه شغل قضاوت را برعهده داشتم، باری با گروهی از دوستان به قصد این که شب را نزد یکی از دوستان بگذرانیم، پیش وی رفتیم. در آن‌جا احساس نفس‌تنگی و اختناق شدیدی به من دست داد. از دوستان اجازه‌ی برگشت گرفتم. اصرار کردند که شب را با آن‌ها بگذرانم. اما نتوانستم و گفتم: می‌خواهم پیاده‌روی کنم و هوای پاکی استنشاق نمایم. به تنهایی از آن‌جا خارج شدم و در تاریکی شب به راه افتادم. در حالی که می‌رفتم ناگهان صدای گریه و زاری شخصی را که داشت از پشت تپه می‌آمد، شنیدم. نگاه کردم، دیدم زنی است که آثار فقر بر او هویدا بود؛ با سوز دل می‌گریست و خدا را می‌خواند. نزدیک رفتم و گفتم: خواهرم! چه چیزی تو را به گریه انداخته است؟ گفت: شوهرم مردی سنگدل و ظالم است؛ مرا از خانه بیرون رانده و پسرانم را از من گرفته و قسم خورده که آن‌ها را یک روز هم به تو نشان نمی‌دهم و من کسی را ندارم و جایی هم ندارم که بروم. به او گفتم: چرا پیش قاضی شکایت نمی‌کنی؟ زیاد گریست و گفت: چگونه زنی مثل من می‌تواند به قاضی برسد.

شیخ در حالی که دیدگانش پر اشک شده بود، می‌گوید: زن این را می‌گفت و نمی‌دانست که خداوند قاضی را به طرف او کشانده است. ای کسی که احساس تنگی می‌کنی و می‌پنداری که دنیا به پیشت تار شده است، فقط دستانت را به سوی آسمان بلند کن و نگو: چگونه حل می‌شود؟! بلکه تضرع و زاری کن پیش کسی که صدای راه رفتن مورچه را هم می‌شنود و او تو را هم جواب می‌دهد. آیا آن خدای لطیفی که به ما نزدیک است، نمی‌گوید:«اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ»؛ مرا بخوانید تا شما را استجابت کنم.

با تشکر از برادر زبیر حسین پور


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، پیامکی از سوی خدا ، مناجات با خدا ، شعر این خروش بی صدا ، داستان های اسلامی ، داستان های واقعی و عبرت انگیز
برچسب‌ها: دعاء , خدا , قاضی , ویدا رشیدی , امید

تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 1:17 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
به نام آن محبوبی که همه شیدایی اویند....



چند سالی است که خواننده‌ی ثابت مطالب لئو بابوتا در وبلاگ پرطرفدار او، “عادتهای زن” یا zenhabbits شده‌ام. لئو شخصیت بسیار جالبی دارد. از گیاهخواری گرفته تا زندگی غیر‌معمول، از نوشته‌های عالی او گرفته تا خانواده‌ی پر جمعیت و نفرستادن بچه‌هایش به مدرسه.

چندی پیش در وبلاگ خودش مطلبی را به نام “راهنمای عملی رضایت” منتشر کرد که برای من بسیار جذاب و کاربردی بود. آن مطلب را ترجمه کرده و در وبلاگ یک‌ریال منتشر کردم. به نظر من، رسیدن به رضایتی که مد نظر او بود، می‌تواند بسیار از مسائل مهم و اساسی ما را در زندگی حل کند.

خوشبختانه چندی بعد، لئو، “کتاب کوچک رضایت” را منتشر کرد. ظرف یکی دو روز، کتاب را مطالعه کردم و از خواندن آن لذت زیادی بردم. هر چند متن انگلیسی آن بسیار ساده است، ولی برای تمرین دادن خودم در مورد گام‌های عملی پیشنهاد شده و انتشار آن به زبان فارسی و استفاده‌ی خوانندگان خوب وبلاگ یک‌ریال، تصمیم به ترجمه و انتشار آن به صورت الکترونیکی گرفتم.

ترجمه واقعا کار سختی است و این اولین تجربه‌ی من در این زمینه است. ممکن است کاستی‌های زیادی در آن مشاهده شود که امیدوارم، کسانی که کتاب را مطالعه می‌کنند، نظرات خود را در خصوص ارتقای ترجمه، با من در میان بگذارند. برای انتخاب واژه‌ی مناسب “contentment” زیاد با خودم و فرهنگ لغات مختلف کلنجار رفتم. “خرسندی”، “رضایت” و “قناعت” واژه‌های معادل در زبان فارسی است که به دلیل بار معنایی واژه‌ی اصلی، در پایان تصمیم گرفتم که “رضایت” را انتخاب کنم.

لینک دانلود کتابها آماده شده که می‌توانید از طریق زیر به رایگان، آنها را در فرمت pdf و epub (مخصوص موبایل) دانلود کنید. این کتاب همان‌گونه که نوشته شده و طبق سنت یک‌ریال و البته نویسنده‌ی اصلی آن، فاقد حق کپی رایت می‌باشد. اما با توجه به پیوستگی مطالب خواهش می‌کنم از تکه تکه کردن مطالب و انتشار گسسته‌ی آنها خودداری کنید.

دانلود با فرمت pdf 

دانلود با فرمت epub 

محمد جواد محبی

یه درخواست کوچولو هم از شما دارم که در ادامه مطلب بهتون می گم لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید



موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، لحظات برگزیده ، دانلود کتاب ، به سوی خوشبختی ، داستان های ارسالی کاربران ، مطالب ارسالی کاربران ، نظرات کاربران
برچسب‌ها: کتاب , زندگی , اکبر وکیلی تجره , خدا , رضایت

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 17:40 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
داستانی درباره ی این موضوع: بني آدم اعضاي يكديگرند


معلم اسم دانش آموز را صدا كرد، دانش آموز پاي تخته رفت ، معلم گفت: شعر بني آدم را بخوان ، دانش آموز شروع كرد:

بني آدم اعضاي يكديگرند

كه در آفرينش ز يك گوهرند

چو عضوي به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

به اينجا كه رسيد متوقف شد ،معلم گفت: بقيه اش را بخوان! دانش آموز گفت: يادم نمي آيد ، معلم گفت: يعني چي ؟اين شعر ساده را هم نتوانستي حفظ كني؟! دانش آموز گفت:آخر مشكل داشتم مادرم مريض است و گوشه ي خانه افتاده ،پدرم سخت كار ميكند اما مخارج درمان بالاست، من بايد كارهاي خانه را انجام بدهم و هواي خواهر برادرهايم را هم داشته باشم ببخشيد، معلم گفت: ببخشيد همين؟!مشكل داري كه داري بايد شعر رو حفظ ميكردي مشكلات تو به من مربوط نميشه!در اين لحظه دانش آموز گفت:



تو كز محنت ديگران بي غمي 

نشايد كه نامت نهند آدمي

موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، پیامکی از سوی خدا ، داستان های اسلامی ، داستان های واقعی و عبرت انگیز ، داستان های ارسالی کاربران ، مطالب ارسالی کاربران
برچسب‌ها: بنی آدم , محنت , زندگی , معلم , ویدا

تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند 1392 | 8:3 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
به فرزندانت بگو: بخوابيد تا براى نماز صبح بيدار شويم 
که هم و غم شان آخرت باشد 

1653981739395196080016716899140n.jpg

و نگو: بخوابيد تا صبح براى مدرسه بيدار شويد 
مبادا که دنيا هم و غم شان شود.

موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، لحظات برگزیده ، پیامکی از سوی خدا ، شعر این خروش بی صدا ، پیامک تصویری ، به سوی خوشبختی
برچسب‌ها: نماز , خدا , فرزند , ویدا رشیدی , دنیا

تاريخ : چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 | 0:0 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
دانلود کتاب دوم بنده حقیر با نام  " لایک های عاشقانه یک حاجی " 
 

 


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، اسلایدهای پاور پوینت زیبا ، لحظات برگزیده ، پیامکی از سوی خدا ، شعر این خروش بی صدا ، پیامک تصویری ، به سوی خوشبختی
برچسب‌ها: کتاب , لایک , عاشقانه , ویدا , خدا

تاريخ : یکشنبه چهارم اسفند 1392 | 0:33 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

حیرانم دخترم کدام سوره را به عنوان مهر انتخاب خواهد کرد؟

نوشته‌ی یک خواهر:

وقتی‌که پدر و مادرم نامزد شده بودند، پدرم قصد کرده بود سوره آل عمران را حفظ کند و بجای مَهریه‌ به مادرم اهدا کند.

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

زمانی‌که من نامزد شدم، پدرم به نامزدم (شوهرم) گفت: تو باید یک سوره‌ای از قرآن را بجای مهر حفظ کنی. والا ازدواج دخترم با تو نخواهد شد.

از من خواستند تا یک سوره را انتخاب کنم و من سوره النور را انتخاب کردم ازین‌که این سوره حاوی قوانین زیادی است و به نظر من حفظ کردنش آسان نیست.

روز قبل از عروسی ما؛ با وجود این‌که مصروف آمادگی مراسم و نکاح بودیم، قرآن همواره در دست نامزدم بود.

البته جریان حفظ مکمل سوره یک ماه را دربر داشت

چند روز قبل از محفل عروسی، نامزدم نزد پدرم حاضر شد تا سوره را که حفظ کرده قرائت کند.

پدرم به نامزدم گفت: هر بار اشتباه کردی، مجبور هستی مکمل سوره را از آغاز آن قرائت کنی :))

شوهرم به قرائت سوره النور به صدای لطیف/ملایم آغاز کرد. این صحنه‌ی زیبا هرگز فراموشم نخواهد شد. من و ما درم به یکدیگر نگاه می‌کردیم و منتظر بودیم چه وقت اشتباه می‌کند تا از ابتدا شروع کند، که بدون شک در آن برای من “اجر” بود.

اما شوهرم خداوند برکت نصیبش کند مکمل سوره را حفظ کرده بود و حتی یکبار هم اشتباه نکرد.

وقتی‌که تمام کرد، پدرم او را در آغوش گرفت و برایش گفت: امروز حاضرم دخترم را برایت هدیه کنم ازین‌که مهر او و تعهدی که بامن داشتی را بجا کردی.

او (شوهرم) مالی به عنوان مهر به من نپرداخت و هیچ طلایی‌هم که ده‌ها ‌هزار هزینه دارد نخریدیم

او مرا با کلام خداوند (ج) قانع ساخت.

و این بود قرارداد بین ما

 

حالا پرسش اینجاست حیرانم دخترم کدام سوره را به عنوان مَهریه‌ اش در آینده انتخاب خواهد کرد؟

دیدگاه تان‌را نسبت به این پیام با ما درمیان بگذارید!

با تشکر از آقای عبدالوکیل نیکزاد


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، داستان های اسلامی ، داستان های واقعی و عبرت انگیز ، داستان های ارسالی کاربران
برچسب‌ها: مهریه , دختر , خدا , داستان واقعی , ازدواج

تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 23:47 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻣﻨﯿﺮﻩ ﻋﺎﺑﺪﯾﻨﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﯿﮑﯽ ﮐﺮﯾﻤﯽ


ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﯾﻢ ﺧﺎﻧﻢ ﮐﺮﯾﻤﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺶ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ

ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻮشی ﺮﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﻩ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺴﺮﺵ ﻫﺴﺖ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ﻭ ﮐﻠﯽ ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺭﻓﺖ.

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﯽ ﺑﻮﺩ؟
ﮔﻔﺖ: ﻫﻔﺘﻪ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﮑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﮐﺰ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﯽ ﺳﺮﭘﺮﺳﺖ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻦ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮ ﺍﺯﻡ ﺧﻮﺍﺳﺖ.

ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻣﺎﺩﺭﺗﻪ. 


برچسب‌ها: نیکی کریمی , خاطره , منیره عابدینی , داستان واقعی , معرفت

تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 | 13:20 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

قابل توجه کسانی که خیال می کنند بخاطر احساس سرور و شادی تنها راهش گرفتن چیزی از مردم هست نه دادن:

1779798 348873005250733 416721898 n

حکایت است که شیخی  با یکی از شاگردانش در بین باغها قدم می زدند و درحین قدم زدن بودند که کفشهای کهنه ای را دیدند و دانستندکه آنها مال مردفقیری است که در یکی از این  باغها کار  می کند و خیلی از کارش نمانده است که تمام کند و بزودی به سراغ کفشهایش می آید تا آنها را بپوشد....

شاگرد رو به استادش کرده می گوید : استاداجازه بده با دور انداختن این کفشهای کهنه ی آن مرد که ارزشی ندارند هم با با او شوخی و مزاح کنیم و هم او را از دست این کفشها راحت کنیم و خود را پشت درختان قایم نمایم و ببینیم او بخاطر پیدا نکردن این کفش های کهنه او عکس العملی از خود نشان می دهد...

شیخ بزرگوار در پاسخ به او گفت : فرزندم ما نباید به حساب فقراء خوشدلی کنیم و شادگردیم...

تو که دارایی داری می توانی به حساب خودت برای خودت شادی وسعادت را بیش از آن روشی که گفتی ایجاد کنی وآن اینکه شما به هرکفش کهنه او مقداری پول بگذار بعد مخفی بشویم ببینیم با دیدن آن پولها چه واکنشی از خود نشان می دهد..

همین کار را کرد ودیدند که او می آید ،پشت درختها مخفی شدند تا رد فعل آن کارگر فقیر را مشاهده کنند..هنگامی که او خواست کفشهایش را بپوشد پولها را دید حسابی به پولها نگاه کرد و چندین بار با دقت پولها را  این ور و آن ور کرد و گفت:خدایا خواب می بینم.. سپس به دور و اطرافش با دقت نگریست اما کسی را ندید..

پولها را در جیبش گذاشت ودو زانو به سجده افتاد وسپس با حالت گریان به آسمان نظاره کرد و با صدای بلند گفت : پروردگارا سپاسگزاریت را می کنم ای کسی که دانستی همسرم بیمار است وأولادم گرسنه هستند

شکرت ای کسی که مرا و فرزندانم را از نابودی و هلاکت نجات دادی...مدام داشت گریه می کرد در حالی که چشمانش را به آسمان دوخته بود...دانش آموز بسیار متاثر شد و چشمانش از اشک پر گردید...

شیخ در این هنگام به او گفت: آیا اکنون بیشتر احساس خوشبختی نمی کنی از آن پیشنهادی که ابتدا دادی؟ شاگردش گفت:استاد به من درسی دادی که هرگز در عمرم آن را فراموش نخواهم کرد..

اکنون معنای کلماتی را می فهمم که قبلا در زندگی ام نفهمیده بودم..

آری عطای چیزی به کسی بیشتر سرور آور تر از اینکه چیزی را از کسی بگیری

...منبع:ترجمه متن عربی از صفحه رسمی شيخ حاتم فريد واعر،16بهمن92،بابایی کزج،صادقیه تهران


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، داستان های اسلامی ، داستان های واقعی و عبرت انگیز ، داستان های ارسالی کاربران ، مطالب ارسالی کاربران
برچسب‌ها: شیخ , داستان واقعی , مرد فقیر , شادی , عزیز بابایی

تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن 1392 | 12:56 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
با سلام خدمت همه ی کاربران عزیز 

امیدوارم حالتان خوب باشد 

به دلیل درخواست شما عزیزان تصمیم گرفتم داستان های واقعی از زندگی  شما را در وبلاگ خودتان قرار بدهم لذا از همه ی شما عزیزان درخواست می کنم داستان های واقعی از زندگی تان را از طریق فرم تماس با ما برای من جهت درج در این وب ارسال نمایید با تشکر 

تماس با ما 

یا می توانید داستان خود را به آدرس ایمیل زیر بفرستید 

AvtKurd@hotmail.com




برچسب‌ها: داستان واقعی , ارسال , زندگی , خدا , اکبر وکیلی تجره

تاريخ : پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 | 13:15 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
همیشه وقتی از دین خدا حرف می زدم دوستان ، اطرافیان مسخره ام می کردند ، بهم می گفتن امول ، عقب افتاده ، عرب جاهل ، بی مغز .... چرا دروغ بگم بعضی وقتا واقعا عصبانی و ناراحت می شدم و دوست داشتم اون لحظه دعوا بکنم اما بازم می گفتم ایا رسول الله اینطوری برخورد می کرد ؟ انگار در اون مواقع روح مبارک رسول الله جلوی چشمام می اومد و می گفت : برو نمازت را بخوان .... حس عجیبی بهم دست میاد به خودم می لرزیدم انگار خدا و رسولش فقط با من دارن حرف می زنن .... بعد نماز خوندن بازم راهمو ادامه می دادم و روز از نو روزی از نو ... واقعا برام سخته دوستانم ، عزیزانم دارن مستقیم به طرف نابودی می رن ولی من هیچ عکس العملی نشون نمیدم نمی دونم تا حالا شده بدون فکر به دنیا و ادماش به مدت یه دقیقه سرتون رو بگذارید رو زمینو این حرفاو زمزمه بکنید : خدایا راهمو ، عشقمو ، ایمانمو ، نفسمو ، دوستامو ، خانواده امو ، عزیزانمو و همه اونایی که دشمنم هستن به راه عشق خودت متصل بکنی !!! خدایا من بنده ای توم *********************************** یکی از خواهرانم در وضعیت بدی قرار گرفته خدایا خودت کارشو راست و ریس کن خودت
برچسب‌ها: خدا , دین , خوشبختی , زندگی , امید

تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 | 10:49 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

حدیث یک فداکاری عصر دوشنبه 10 بهمن سال 1379 خواستم ایرانیان بدانند که در چنین روزی در یکی دیگر از مناطق کردنشین ایران زمین و شهرستان کوچک کامیاران،


 نوجوان که نه! بزرگ مردی یازده ساله به نام حامد فریدی در راه بازگشت از مدرسه وقتی متوجه می شود که سه نفر از همسن و سالهای خودش در میان آب و یخهای شکسته شده روی گودالی ایجاد شده بر روی رودخانه پایین تر از مدرسه گرفتار شده و با مرگ حتمی دست و پنجه نرم می کردند بلافاصله برخلاف درخواست اکثر حاضران در صحنه که به علت ترس از شکستن مجدد مابقی یخها قادربه کمک نبودند با شهامت هرچه تمامتر برای کمک به آنها اقدام و در حالی که ابتدا توسط شال گردنش بهنام صادقی را لب گودال کشیده و کاملا بیرون می آورد و برای بیرون کشیدن دو نفر دیگر (هادی فضلی و آرش کمانگر) مجبور می شود ریسک بیشتری نماید و کاملا به لبه یخ برود و در حالی که کاپشن خود را درمی آورد و از آنها می خواهد یک آستین آن را بگیرند و با تلاش زیاد در حالی که وزن آن دو نفر به علت خیس شدن لباسهایشان در آب خیلی سنگینتر شده بود آنها را به لبه یخ می کشد و از مرگ حتمی نجات می دهد

 آن مرحوم در حالی که سعی می کند کاملاً آن دو نفر را به بیرون از آب بیاورد ناگهان یخ زیر پای خودش نیز می شکند و بعد از لیز خوردن با حالت شیرجه وار به داخل آب می افتد. 

آن بچه شیرغیور، شناگر خوبی بود ولی متاسفانه از نقطه ای دیگر که لایه ضخیمی از یخ داشته سربیرون می آورد و تلاش معصومانه اش برای شکستن یخ و نجات خود بی نتیجه می ماند (شخصاً زخمهای روی پیشانی و زیرناخنهایش را در غسالخانه مشاهده کردم که ناشی از سعی اش برای ضربه زدن و چنگ کشیدن زیر یخها بود) بعد از دقایقی و رسیدن معلمها و ابتدا دور کردن هادی و آرش از منطقه خطر و حتی تلاش دو نفر از آن بزرگواران که شناگر هم بودند 

برای بیرون آوردن حامدقهرمان، به علت سردی آب بی نتیجه می ماند تا اینکه بعد از یک ساعت و تخریب گودال توسط لودر و تخلیه آب جمع شده، جسد بی جان و یخ زده اش را جلوی چشمان و زجه های خواهر و مادرش بیرون کشیدند... 

حال، اگر من حقیر بعد از سالها و در سیزدهمین سالگرد درگذشت و یا می توان گفت شهادت یکی از فرزندان صلاح الدین ایوبی این مطلب را در دنیای مجازی منتشر کردم نه به عنوان دایی حامد بلکه با الهام گرفتن از مردانگی کسانی چون معلم فداکار مریوانی آقای محمد علی محمدیان و 

اینکه خیلی حیفم آمد که ایرانیان ندانند که چنین موارد و فداکاری هایی همیشه در این خطه از ایران عزیز وجود داشته اما بنا به دلایلی معمولاً هموطنانمان اطلاعی پیدا نمی کنند. 

خواستم یادآوری کنم که کردها جلوه ایثار ، فداکاری و مردانگی بوده و هستند و سن و سال تاثیری در این طرز فکر ندارد. 

چون حامد مدتی قبل داستان فداکاری معلم مرحوم ادهم مظفری را که برای نجات دخترشاگردش از چنگ رودخانه کام (روستای الک کامیاران) جان خود را تقدیم کرده بود شنیده بود. 

حامد خوانده بود که شهید حسین فهمیده ، دهقان فداکار و ... را که با فداکاری، نام خود را در در تاریخ ایران زمین ثبت کرده بودند. اما شاید برخی ها ندانند و یا نخواهند که این حدیث فداکاری منتشر شود و مثل دهقان فداکار و امثالهم در کتابهای درسی فرزندانمان نامی از آنها درج گردد! 

و جالب اینکه نهایت اهتمام مسئولین محلی هم نام گذاری دبستانی کوچک در داخل شهر و بعد از مدتی هم برچیدن تابلوی همان دبستان بود! 

البته لطف بزرگ اهدای لوح تقدیری هم در این رابطه به پدر آن مرحوم نباید فراموش شود!!! پس انشالله شما مخاطب عزیز هم با اشتراک گذاری این مطلب کمک خواهید نمود تا ... اجرکم عندالله عابدین حمیدی



موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، پیامکی از سوی خدا ، پیامک تصویری ، داستان های اسلامی ، داستان های واقعی و عبرت انگیز ، داستان های ارسالی کاربران
برچسب‌ها: حامید حمیدی , کردستان , فداکاری , فداکردن , جان

تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن 1392 | 22:22 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
تاريخ : چهارشنبه هجدهم دی 1392 | 9:24 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
خانه ام ویران گشت ،،،

اما 

محال است که خانه ایمانم فروریزد !!!!!


* زلزله چند روز پیش ، شهرستان بستک ، استان هرمزگان


برچسب‌ها: ایمان , زلزله , بستک , ویدا رشیدی , خدا

تاريخ : دوشنبه شانزدهم دی 1392 | 20:55 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

هیچ کس را به خاطر


چهره
پدرومادر
زادگاه

مسخره نکنید
.
.
.
.
.
.
.
چون هیچ حق انتخابی در مورد آنها ندارد ... !!!

موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، لحظات برگزیده ، پیامکی از سوی خدا ، پیامک تصویری ، به سوی خوشبختی ، مطالب ارسالی کاربران ، نظرات کاربران
برچسب‌ها: پدر , مادر , ویدا رشیدی , خدا , زادگاه

تاريخ : دوشنبه نهم دی 1392 | 23:25 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
کفش های قرمز


دخترک طبق معمول هر روز، جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمزرنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد: اگه تا پایان ماه، هر روز تمام چسب زخم رو که داری بفروشی، آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم.
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز، دست و پا و یا صورت 100 نفر زخم بشه تا .... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت: نه، خدا نکنه ... اصلا" کفش نمیخوام.

کانت : فقـــــــر اخلاقی به مــــراتب وحــشتنــاک تر و غیـــــرقـــابــــل تحمل تر از فقـــــــر مـــادی است.


برچسب‌ها: کفش های رمز , دختر , فقر , خدا , اکبروکیلی تجره

تاريخ : شنبه بیست و سوم آذر 1392 | 21:0 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

این داستان واقعی را حتما بخوانید : دعاهایت مستجاب می شوند اگر خدایت را باور بکنی 

داستان کمی طولانی است اما وقعا شنیدنی است .

بنام خداوندی که جهان و جهانیان را آفریده و به وسیله پیامبران معصوم رسوم زندگی کردن را به ما آموخته است


سال 80 من با کسی رفیق شدم که آموزش قرآن میداد چه جوری باهاش آشنا شدم داشت از طریق میکروفن مسجد جهت ثبت نام علاقمندان برای آموختن قرآن اطلاع رسانی میکرد و من که چون زمینه اش و داشتم مشتاقانه رفتم برای ثبت نام تا در کلاس آموزشی آن شرکت کنم ، رفتم کلاس بعد از مدتی  شیفته معلم خوب و خوش برخورد و اهل قرآنم شدم خیلی منو راهنمایی کرد و خیلی چیزهارو بهم یاد داد خدا خیرش دهد باهم دوست شدیم ایشان یکسال از من بزرگتر بودن با هم خیلی صمیمی شدیم  جوری که در کارها یار و همیار هم بودیم .

این معلم خوب ، قرآن را با قواعد بهم یادداد و منو راهنمای کرد که باتوجه به علاقه ای که در زمینه یادگیری قرآن داشتم تصمیم گرفتم  در آزمون ورودی دوره های تربیت معلم شرکت کنم و با راهنمایی های معلم دلسوز خودم در ازمون ورودی قبول شدم و در دوره ای که به مدت 2 ماه بود خیلی چیزهارو یادم گرفتم و شدم مربی قرآن

 بعد از یه مدت  با کمک دوست خوب و معلم دلسوز تدریس قرآن کریم را شروع کردیم اولین کلاسم را با توکل به خدا شروع کردم اولین شاگردم زن عموم با فرزند 3 سالش بود بچه اش خیلی به من انس گرفته بود در حین یاد دادن به مادرش گوش میداد و سورهای که من به مادرش آموزش میدادم نیوشا حفظ میکرد بچه ای که 3 سالش بود منو مشتاق میکرد و بهم لذت تدریس میداد  جوری که از پوست خودم نیگنجیدم از خوشحالی.

خدارو شکر قرآن به خیلها آموزش دادم و خیلیها موفق به ختم کل قرآن شدن این لطف پروردگار و لطف دوست خوبمو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد .

یه روز نیوشا پیش پدربزرگش که شوهر خاله منم بود با حفظی سورههای قرآن براش میخونه بعد پدربزرگش بهش گفته بود که کی اینارو بهش یاد داده بعد مادرش براش تعریف میکنه خیلی خوشحال و به وجد میاد ایشان همان سال رفتن مکه (حج تمتع ) برگشتنی خواسته بود که حتماً من برم پیشش من رفتم در بین جماعت از من تعریف زیاد کرد و گفت که خیلی بیادم بوده و دعاکرده و هدیه بسیار ارزشمند که هیچ وقت تاحالا کسی به من نداده بود بهم داد  اونم یک جلد قرآن کریم بود گفت همان قرآنی بود ه که در بدو ورود به مکه بهمون دادن منم به نیت تو آوردمش خیلی خوشحال شدم انقد تعریف معنوایاتی که تو این سفر بوده میکرد که منو وسوسه کرد جوری که دوست داشتم منم برم من اون زمان 21 سال داشتم.

 استطاعت مالی ام  که صفر بود و دانشجوم بودم اگه من مسنجیدید از نظر عقل ، شعور ، سن و سال ، مالی و... در حد حج رفتن نبود  ولی هواهی شده بودم مشتاقانه دوست داشتم که این سفر رو برم کاری کرده بودم که همه میدونستن که من عاشق شدم برام دعا میکردن خانوادهام را درگیر کرده بودم من که حاجتم این بود که این سفر معنوی نصیبم بشه خانواده که از حال ووضع من باخبر بودن ولی هیچ اقدامی نمیکردن منم تصمیم گرفتم حاجتم فقط به خدا بگم روز جمعه بود سال 1382 آخرین ساعتهای عصر بود وضو گرفتم برای ادای نماز عصر یهو به دلم افتاد که دعا کنم و حاجتمو به خدا بگم با خشوع و خضوع دعا کردم گفتم خدای من ، بنده تو آمده تا بهت بگه که عاشقتم اگر این سفر به صلاح و مصلحت میدونی نصیبم بگردان و شرایطشو برام فراهم و مقدور و مبارک بگردان  جوری که فقط منت خودتو ببرم نه دیگران و خانوادم.


این از خدا خواستم همان روز همان دقیقه و ساعت دعایم مستجاب شد از کجا فهمیدم شب شنبه من خواب دیدم که من منتظر کسیم و یه مقدار هوا ابری بود  یهو از آسمان یه نفر با لباس سفید چشمانی سبز رنگ به طور غیرمنتظره وارد خانه شد و جلوی من نشست من از ترس رفتم آغوش مادرم گرفتم خدایش خیلی ازش ترسیدم جوری که مادرم اونو نمیدید فقط من میدیدمش بعد با خنده رو به من کرد و با صدای بسیار بسیار زیبا صلوات فرستاد بعد از صلواتش میگفت لاحول و لا قوه الابه الله ....من که ازش میترسیدم دیگه ترسمم ازش شکست بعد دوباره با صدای دلنشینش صلوات و همان ذکر خدارو تکرار کرد ، بعد برای بار دوم مادرم گفت صدای ذکر و صلواتش شنیدم مادرم آمد کنارش نشست بار سوم دوباره تکرار کرد اینبار برادرم گفت منم صدای ذکر و صلواتشو شنیدم سه نفری دورشو گرفتیم اون میگفت و ماهم دست  به آسمان تکرار میکردیم در آخر وقتی ذکرشو تمام کرد دستم رو چهره مبارکش قرار دام گفتم که تو فرستاده و پیکی از طرف خداوند هستی بگو بهم کی هستی ؟ و چرا آمدی ؟ همینی که گفتم محو شد طوری که دیگه ندیدمش و فورا از خواب پریدم.

دیدم نماز صبحه و مادرم رو جانمازش داره نماز میخونه مادرم رو بهم کرد و گفت چیه ؟خواب دیدی گفتم آره فورا قسم خوردم که خداوند این سفر معنوی نصیبم میکنه این یه مژده بود از طرف خدا به من واقعیتشم همان تعبیری بود که خودم کردم حالا در بین داستان متوجه میشید که حکمت برادر و مادرم تو این وسط چی بود تو خواب  ، صبحش قرار بود با دوست و معلم دلسوز قرآنم بریم برای ثبت نام توی یه مؤسسه قرآنی جهت یادگیری تجوید تکمیلی قرآن و ارتقاء سطح معلومات قرآنیمون رفتیم برای ثبت نام  و مدیرمؤسسه خیلی ازمون استقبال کرد و برنامه زمانبندی آموزشیشم را هم بهمون داد در بین راه خوابمو برای دوستم تعریف کردم دوستم گفت که خدا بهت مژده این سفر مقدس داده خوش بحالت و از این حرفا بعد از آن 6 ماه گذشت یه روز سرکلاس مدیر مؤسسه که خودش قاری قرآن مطرح استان هم هست گفت که من 6 سهمیه حج ؟(عمره) دارم 6 نفرشم خودش تعین کرده بود بیشتر از اونای استفاده کرده بود که فعالیتشون تو مؤسسه زیاد بود نه مایکه که تازه عضو شده بودیم  بهر حال حاضرین کلاس میدانستن که من مشتاقم که این سفر برم به مدیر گفتن که حتما اسم منم بنویسه امال ایشان گفتند که نمیشه مگه یکی از این 6 نفر انصراف دهند بعد یکیشون همانجا انصرافش اعلام کرد بنابه دلایل مختلف ....


منو جاش نوشت و خوشحال کنان به طرف خونه رسیدم و ماجرارو به مادرم گفتم  مدیر مؤسسه که خیلی برامون واقعاً زحمت کشید که برامون سهمیه رو جور کنه اما با زحمات و تلاشهایی که انجام دادن متاسفانه موفق نشدن .............ما که حتی گذرنامه را هم تهیه کرده بودیم حتی داخل یکی از آژانسهای هواپیمایی هم ثبت نام کرده بودیم قرار بود که فروردین سال 82 ماه ربیع الاول عازم مکه مکرمه بشیم متاسفانه به نتیجه نرسیدم خیلی تلاش کردم ولی نتیجه ای برام حاصل نشد خیلی ناراحت شدم.

اما مادرخوبم همیشه منو دلداری میداد مادرم خیلی برام تلاش کرد و زحمت کشید اما بی فایده بود هیچی دیگه ، یکی از اون 6 نفر تصمیم گرفت که با هزینه مالی خودش یعنی با کمک خانوادش بره و موفقم شد از من اسرار میکرد که باهم باشیم ولی متاسفانه من از نظر مالی شرایطشو نداشتم منم بهش گفتم تو برو برای منم دعا کن بعد از یکسال تو نوبت بالاخره به مکه مشرف شدند برگشتنی انقدر از حال و احوال اونجا تعریف کردند که داشتم پر میکشیدم و دستمم خالی بود چاره ای نداشتم  در این میان کلاس تفسیر برام جور شد رفتم برای آموزش،  مدرسمون یکی از روحانیون باسواد و اهل منطق استان بود موضوع یکی از درساش بعنوان جلسه اول دعا بود و شرایط استجابت آن کتابهای زیادی بهمون معرفی کرد و منم به صورت امانتی تهیه کردم و خواندم تمام دعاها و احادیث پیغمبر اکرم (ص) را جستجو کردم به وسیله نماز حاجت متوسل شدم دعاهایم خالص و مخلص بود با خشوع و خضوع هر چند که قبلاً مژدشو از طریق خوابی که براتون تعریف کردم داده بودند اما من که صبور نبودم یکسال نماز حاجت خواندم و دعا میکردم تا اینکه روزی همان معلم خوب و دلسوز قرآن و دوست صمیمیم گفت بریم اداره..... کار دارم همان اداره ای که دوره تربیت معلم قرآن را گرفته بودم  با هاش رفتم ولی به زور منو کشاند داخل اداره دوست نداشتم برم تو شرایط روحی بدی قرار گرفته بودم مسئول دارالقرآن آنجا که منو قبلاً دیده بود میدونست که آدمی قرآن و... هستم بهم پیشنهاد کار داد تعجبش اینجاست که خیلیهادور برش بودن ولی به من گفت و چرا به دوستم این پیشنهاد نداد او ازمن فعالتر و بهتر بود ولی این حکمت خدا بود من درجواب گفتم من کار اداری رو تا حالا انجام ندادم و بلدم نیستم ولی حکمت خدارو نگاه کنید به زور بهم گفت باید حتماً بیایی و کار کنی چون دست تنهام منم گفتم بزار با خانوادم در میان بزارم چشم بعد خانوادم قبول کردن و مدارکامو جهت گزینش و... تحویل اداره دادم اون زمان مدرکم فوق دیپلم بود منظورم سال 83 بود به صورت نیروی پاره وقت براشون کار کردم که ماهی 50 هزار بهم میدادن.

 شکر خدا رفتم سرکار اونم کارهای اداری هیچی بلد نبودم ولی خدایارم بود و پشتم سفت گرفته بود کسی رو برام سبب قرار بود که مؤمن بود خیلی هوامو داشت خدا خیرش دهد اما بقیه ماجرا خداوند به من علم کارهای اداری و کامپیوتر بدون تجربه و کلاس رفتن به من عنایت کرد  به نامش قسم واقعیت دارم میگم  چون خودش قسمت کرده بود ، بعد کار کردم  به نیت سفر حجم حق الزحمه ای که بهم میدادن پسنداز کردم تا اینکه فیش اول ثبت نام حج عمره که مبلغ 400 هزار بود با لطف خداوند تهیه شد با شوهر خالم و مادرم سال 83 رفتیم برای ثبت نام حج عمره من شوهر خالم خیلی کمکم کرد خیلی تشویقم کرد انشاءالله نور به قبرش بباره براثر ایست قلبی 4 سال پیش دارفانی رو وداع گفت.

 ثبت  نام اولیه رو انجام دادم ، منتها قسمت دوم هزینه اش هنوز مونده بود که پول بریزم حساب ولی یکماه قبل از اعزام ازمون میگرفتن بعد فیش که بردم حج و زیارت گفتن باید بری یکی از آژانسهای خدماتی ثبت نام کنی منم بردم همان جایی که قبلاً اسم نوشته بودم و قسمت نشد . مدیر کاروان خیلی خوشحال شد که فیشو براش بردم چون میدونست من عاشقمو با زحمت این پول جور کردم بهم گفت که سال 84  شانزده فروردین به امید خدا عازم هستیم خودتو برای اون روز آماده کن من که ثانیه شماری میکردم تا انروز خوب بیاید آخرش آمد دیدم هیچ خبری نیست چون قرار بود بامن تماس گرفته شود .

 

من و مادرم رفتیم پیش مدیر کاروان گفت متاسفانه کسایی رو اعزام میکننده که ماه 7 ثبت نام کرده باشند در حالیکه من 1/8/83 ثبت نام کرده بودم مدیر گفت برو حج و زیارت شاید قبول کنن چون یک روز اختلاف داری من رفتم با مدیر کل حج و زیارت صحبت کردم ولی دست رد برسینه ام زد ناامید برگشتم خونه.

 خیلی توذوقی خوردم چون برای چندمین بار بود که شکست خورده بودم مدیر آزانس گفت که خرداد همان سال قسمت دیگه خردادم آمد و دوباره قسمت نشد... دوباره گفت تیر، مرداد، شهریور و.... بازم قسمت نشد ، مدیر با حرفا و قول و قرارهای که به من میداد شد چوپان دروغگو دیگه حرفاشو باورنکردم  ولش کردم به خیلی از بنده های خدا رو انداختم اما هیچکدوم موفق نشدند چون خدا راضی نبود و اشتباهی که کردم این بود که بنده های خدا رو آوردم از آنها حاجتم خواستم برای اینکه زود به مقصد برسم خیلی پشیمان شدم رفتم حضور خدا اینبار گفتم خدایا تو که به من کاردادی که بتوانم پول سفرم تهیه کنم و ثبت نام کنم تو عزت و احترام دادی که تو دارالقرآن کارکنم و در خدمت قرآنت باشم تو بهم توانایی خیلی چیزهارو دادی ولی چرا این سفر قسمتم نمیشه تا اینکه دوباره خواب دیدم که تو مدینه منوره هستم داخل مسجد النبی در صف انتظار باز شدن قبر مبارک رسول الله (ص) هی انتظار کشیدم تا درو برام باز کرد زنی که راهنما بود دستم گرفت منو برد تا قبر مبارک پیغمبر خیلی برای خودم و دیگران دعا کردم بعد بهم گفت یجای میبرمت که بین قبر و منبر رسول الله (ص) است که یکی از باغهای بهشته ، 


رفتم بین دو تا درب بود که یکی نوشته بود ذالک و یکی نوشته بود هذا تو این جای مبارک دعا کردم که خدایا این سفر نصیبم بشه و... بعد از زیارت دیدم که امام جمعه آنجا داره اذان میده برای جماعت نماز،  برگشتم بیرون که برم برای وضو گرفتن دیدم مادرم جلوتر ازمن رفت به مادرم گفتم که تو اینجا چکار میکنی از خواب بازم پریدم .

اینبار اطمینان داشتم که قسمت مادرمم هست به خودشم گفتم از قضا بعد یه هفته روز مادر بود برادرم که نه ماه از من کوچیکتر تو یه نظام پزشکی کار میکرد آمد خونه یه کادو دستشو بود بعد یکی از احادیث پیغمبر روش نوشته بود بالای کمد دراور گذاشت چون عادتش بود وقتی از اداره برمی گذشت وسایلاشو رو کمد میگذاشت منم یهوی رفتم گفتم که این چیه گفت به تو چه حتماً یه چیزی هست منم گفتم آره خوب و.... بعد از خوردن نهارو استراحتش کادورو به مادرم داد گفت این هدیه روز مادر من که کنجکاو شده بودم که چی ؟زود به مادرم گفتم که هدیشو باز کنه اونم باز کرد دیدیم که مقداری پوله گفتیم این چیه گفت پول سفر زیارتی مکه مکرمه و هدیه به مادرم مادر از تعجب داشت شاخ در میاورد ومنم از خوشحالی داشتم پر در میاوردم که خوابام بهم دروغ نمیگن مادرم گفت که من شرایطشو ندارم برم ثبت نام کنم این پول میدم به دخترم که اون دوست داره بره برادرم گفت نه این مال خودت نه مال خواهرم خدای اونم بزرگ به زور رفتیم مادرم برای اقدامات اولیه ثبت نام کردیم مادرم که دو ماه بیشتر نبود که ثبت نام کرده بود ولی من دوسال بود که تو نوبت بودم  بهرحال سال 84 هم آمد باز قسمت من نشد شد سال 85 تقریباً سه سال انتظار حج و زیارت گفت که اول ربیع الاول عازم هستید چون اینبار حج و زیارت گفته بود حرفشون باور کردم .

خوشحال شدم که قسمت ام ، روز موعود رسید و بازم قسمت نشد به دلیل اینکه هنور نوبتم نشده بود بازم گفتن اردیبهشت ، خرداد ، تیر قسمت نشد بازم شد مرداد واقعاً دیگه نوبتم شد گفتن برای فیش دوم باید مبلغ 300 هزار دیگه پول بریزی حساب منم گفتم چشم با خانوادم دوباره درمیان گذاشتم اونا اینبار راضی نشدن میگفتن باید با مادرت باشی مادرم که نوبتش نبود چون تازه ثبت نام کرده بود ولی من تقریباً شد 3 سال اینبار دیگه به گریه افتادم  کارمندای حج و زیارت همشون منو میشناختن روحیم یه جوری بود که خدا شاهد حتی همسایه دیوار به دیوارمون برای دنبال کارام این ور وانور میکرد جا داره ازش واقعاً تشکر کنم چون اندازه مادرم برام تلاش کرد تلاش بی فایده بود برادر و پدرم راضی نبودن میگفتم اگه ما بخوایم مراسمی بگیرم برای جفتتون ویکبار میگیرم دوباره رفتم برای دعا کردن و اینکه خدایا اینبار حکمتش چی اگه بخوام صبر کنم باید تا نوبت مادرم بشه یعنی 3 سال دیکه باید صبر کنم ولش کردم دادمش دست خدا یه روز بعداز ظهر تو خیابان راه میرفتم چشمم به یکی از آژانسها افتاد ماجرارو براش تعریف کردم کارگزار رو بهم کرد و گفت برامون بخشنامه ای آمده اونایی که مادر و فرزند یا پدر فرزندن نوبت هرکدومشون باشه میتونن باهم برن من باورش نکردم چون خیلی قول بهم دادن عملی نشد بهرحال با حالت عصبانی کارگزاره گفت برو پیش مدیر کل حج و زیارت بگو که فیش خودتو و مادرتو تائید کنه که از این تبصره استفاده کنید .

من بازبهش گفتم تو رو خدا حرفت راسته اخه اون مدیر کل منو میشناسه خیلی دست رو سینم گذاشته دوست نداشتم برم پیشش تا اینکه رفتم خونه ماجرارو به مادرم گفتم مادرم خوشحال شد گفت فیشارو به خودم بده خودم میرم دنبالش اگه قبول نکرد التماسش میکنم . مادرم رفت پیش مدیر کل مدیر کل بهش گفته بود که آره تائید میکنم ولی تو ماه رمضان باید هزینه بدید که هزینشم واقعاً سر سام آور بود مادرم قبولش کرده بود اونم تائید کرد بردیمش پیش مدیر آژانسی که حج و زیارت اینبار خودش انتخاب کرده بود از قضا همان آژانسی بود که راهنمایم کرده بود که چیکار کنم ... بعد کارگزاره بهم گفت دیدی حرفم راست بود توی که صبور نیستی منم گفتم بنده خدا سه سال ازگاره که انتظار میکشم وعدهای دروغین بهم میگن  توام جای من بودی طاقت نمیاوردی .... گفت باید نفری 700 و خورده ای باید بریزید حساب چون ماه رمضان من که ماهی 50 هزار بهم میدادن واقعاً برام سخت بود که بتونم آمادش کنم مادرمم همچنین ولی برادرم گفت نگران نباشه بقیه اشو بهش میدم اما من .... ولی قسمتم بود ماه رمضان برم خداشاهد جوری پول هزینه دومش برام مقدور شد که خودمم آلان فکرش میکنم میبینم که خدا چطوری برام فراهم کرد شکر خدا حتی هزینه سفر تو راه و.... بقیه وسایلهایی که باید باخودت میبردی از لباس احرام بگیر تا ...... همشو خدا جور کرد.

بخدا قسم من که اه در بساتم نبود باور کنید که مقدار پولیم که بهم میدادن چون خداوند برای سفرم تعیین کرده بودم نمیتونستم خرج چیز دیگه ای بکنم ماه 26/6/85 من و مادرم عازم بیت الله الحرام و سید الاعظم شدیم جاتون خالی مادرم که 40 سال دوست داشت که این سفر قسمتش بشه آخرش شد اونم به سبب برادرم با هزینه و خرج برادرم و من که هیچ نزدیک بود دق کنم خداوند نصیب عاشقانش بکنه انشاءالله


ولی چرا امتحانم کرد چون به من درس صبر و استقامت ، وخداشناسی واقعی رو یاد داد که به هر کس و ناکسش نباید رو انداخت بلکه به خودش رو بندازیم که خودش بهترینها رو نصیبت میکنه واینکه از همه مهمتر موقعیت کار در اداره با شأن و منزلت بسیار والا اونم در دارالقرآن داد که منجربه استخدامی به صورت نیروی قراردادی شد که آلان 9 سال دارم کار میکنم ازش لذت میبرم شکر خدای عزوجل را

اما حکمت : خواب اولم یاد کنید که فرشته ای که بهم مژده داد اول من بودم دوم مادرم و سوم برادرم این بود که من سبب اعزام و برادرم سبب کمکهای مالی مادرم بود تعبیر خوابم بود که دست آخر من متوجه شدم اولش که میگفتم چرا مادر و برادرم اما تو واقعیت و معجزه ای  که تو مکه در ماه رمضان در لباس احرام جلوی خانه خدا اتفاق افتاد و من خودم شاهد و ناظرش بودم داشتیم طواف میکردیم بعد از طواف نماز طواف پشت مقام حضرت ابراهیم بجا آوردیم  که یهو مادرم شروع به جیق کشیدن کرد من که شوکه شدم گفتم چی مادرم گفت برادرتو با لباس قهوه ای هاش دیدم که دور کعبه است و روبه روم وایساده و بعد شروع به حرف زدن باهاش کرد گفتم خدایا مادرم دور ار جونش داره هزیان میگه ولی واقعیت داشت باهاش حرف میزد کنجکاو شدم و به برادرم زنگ زدم گفت بخدا چادرشو برداشتم دارم صداش میزنم و باهاش حرف میزنم خودم که این شنیدم تمام موهای بدنم سیخ شد واقعاً فریدون برادرم چه کار بزرگی انجام داده و خودشم باین کارش حاجی واقعی شد .


رحمتش : این بود که خیلی زیاد اسرار میکردم و رو انداختم که ماه ربیع الاول حتماً برم  مکه ولی موفق نشدم تا اینکه خدا گفت صبر کن بهترین ماه نصیبت میکنم ماه مهمانی خدا ماه مبارک رمضان واقعاً برام لذت بخش بود و اینکه تنها نشم با مادرم برم که اگه مادرم نبود  کسی نبود که حمایتم کنه اونم با مریضی که در مکه برام اتفاق افتاد نوعی سرماخوردگی بسیار شدید واقعاً مادرم بود که من تروخشک کرد  خدایا ازت ممنونم که  بهم خیلی چیزهارو دادی  سجده شکر بجا میارم و میگم خدایا شکرت میکنم که بهم صبر یاد دادی بهم  رزق و روزی حلال عنایت کردی ، حاجتم  بهم دادی با بهترین شیوه و سبب . سفری به سوی نور مطلق ، هستی محض سفری که راز و رمزش چیزی جزازخود گسستن نیست  ..................عنایتم کردی

داستانی که خواندید حقیقت زندگی یک انسان عاشق خدا بود و بدانید تنها خداست که یاور شماست و به یاد داشته باشید بازگشت همه به سوی اوست


موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، آهنگ ها و کلیپ های اسلامی ، ویژه ماه مبارک رمضان ، مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، پیامکی از سوی خدا ، داستان های اسلامی ، داستان های واقعی و عبرت انگیز
برچسب‌ها: داستان واقعی , ویدا داداشی , دختر سنندجی , حج , خدا

تاريخ : دوشنبه هجدهم آذر 1392 | 10:6 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |

ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ ؛ آﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻗﺒﻞ


ﻭﺍﺗﺴﺎﭖ ؛ آﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ ۲ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻗﺒﻞ


ﻭﯾﭽﺖ؛ آﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ ۸ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻗﺒﻞ


ﺗﻮﯾﯿﺘﺮ ؛ آﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ؛ ۱۳ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻗﺒﻞ


ﻗﺮﺍﻥ؛ آﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ

ﺃﻟَﻢْ ﻳَﺄْﻥِ ﻟِﻠَّﺬِﻳﻦَ ﺁﻣَﻨُﻮﺍ ﺃَﻥْ ﺗَﺨْﺸَﻊَ ﻗُﻠُﻮﺑُﻬُﻢْ ﻟِﺬِﻛْﺮِ ﺍﻟﻠَّﻪ


برچسب‌ها: خدا , ویدارشیدی , قران , واقعی , شیطان

تاريخ : چهارشنبه سیزدهم آذر 1392 | 11:10 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
در شهری زنی بسیار زیبا رو بود که شوهری دیوث(بی غیرت) داشت
زن روزی خودش را آرایش کرد و به شوهر بی غیرتش گفت: آیا کسی هست که منو ببینه و در فتنه واقع نشه؟

شوهر گفت: بله یک نفر بنام عبید که بسیار انسان عابدیست


زن گفت: حالا ببین چجوری وسوسه اش میکنم و در فتنه می اندازمش

زن به نزد عبید رفت و چادرش را از چهره اش کنار زد ، مثل اینکه تکه ای از ماه در صورت این زن گذاشته بودن و عبید را بسوی خودش دعوت کرد

عبید گفت: باشه من قبول میکنم که باتو باشم اما چند سوال دارم و دوست دارم با من صادق باشی اگر صادق بودی قبول است ، آن زن گفت:باشه درست جواب میدم 

عبید گفت: اگر الان عزرائیل برای بیرون آوردن روحت بیاد آیا در آن حالت نزع روح دوست داری بامن مشغول باشی؟زن گفت: نه به خدا ،

عبید گفت اگر تو را در قبر گذاشتن و منکر و نکیر برای سوال و جواب پیشت آمدند در آن حالت دوست داری با من باشی؟ زن گفت: نه به خدا،

عبید گفت: اگر قیامت برپاشد و تو نمی دانستی که پرونده اعمالت به دست راستت می دهند یا دست چپت آیا در آن حالت باز دوست داشتی با من مشغول باشی؟ زن گفت: نه به خدا

عبیدگفت: اگر ترازوی اعمال گذاشتند و تو نمی دانستی که اعمال خوبت بیشتر میشود یا اعمال بدت ! آیا در آن حالت باز دوست داشتی که با من مشغول گناه باشی؟ زن گفت: نه به خدا

عبید گفت: اگر در مقابل خدا قرار گرفتی و خداوند با تو صحبت می کرد ،آیا باز هم دوست داشتی با من باشی ؟ زن گفت نه والله

عبید گفت: وقتی مردم از روی پل صراط رد میشدند و تو نمی دانستی که آیا میتونی رد بشی یانه؟ آیا باز هم دوست داشتی بامن مشغول گناه باشی ، زن گفت نه به خدا دیگه نگو ، 


عبید گفت : راست گفتی و آن زن به خانه رفت و به شوهرش گفت هم من بد کردم هم تو و زن توبه کرد واز عبادت کاران بزرگ شد .

موضوعات مرتبط: زندگی برتر ، مهتدین "گرویدن به دین اسلام" ، داستان های واقعی و عبرت انگیز ، داستان های ارسالی کاربران ، مطالب ارسالی کاربران
برچسب‌ها: زن زیبا , شوهر بی غیرت , داستان واقعی , خدا , شیطان

تاريخ : سه شنبه پنجم آذر 1392 | 0:0 | نویسنده : اکبر وکیلی تجره |
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.